از سکنه کرده است. ظاهراً هیچ چیز برای گفتن سرنوشت این نژاد قدرتمند ناپدید شده باقی نمانده است. مایاها، خرافاتی، از اشغال شهرهای مرمری میترسیدند. آنها دیوارها را خراب کردند و از مصالح آن برای ساختمانهای بیکیفیت خود استفاده کردند. اکنون به ندرت اثری از تمدن باستانی تچا باقی مانده است. با این حال، به گفته چاکا، بقایای آن قوم شگفتانگیز هنوز هم دعا وجود جادو و طلسمات دارد، تقریباً به همان شکلی که شش هزار سال پیش وجود داشت؛ دعا و هر چقدر هم که عجیب به نظر برسد، در شهری پنهان در کوههای یوکاتان ساکن است.» ۴۴ کمی از سخنرانی تاریخی خسته طلسم نویس شده بودم؛ اما حالا میفهمیدم که چرا آلرتون آن را تعریف برازجان کرده بود.
قبیلهای از آتلانتیسیها طلسم با قدمت شش هزار سال و زندگی در شهری پنهان در یوکاتان! بله؛ در این زمان همه ما به اندازه کافی مصمم بودیم. به نظر میرسید یک داستان عاشقانهی پریان است، اما کلمات با دقت و تأمل بیان شده بودند. نگاهی به چاکا انداختم؛ نگاه جدی روی صورت مایا، تأیید کاملی بود طلسم بر اینکه او حداقل به حقیقت این گفتهی شگفتانگیز چهارباغ اعتقاد دارد. ۴۵ آقای آلرتون ادامه داد: «این بقایای تچا هرگز توسط اسپانیاییها کشف نشد و حتی بسیاری از قبایل مایا تا به امروز از حضور آنها در یوکاتان بیاطلاع هستند. مطمئناً صاحبان املاک مختلفی که در دشتهای غرب و شمال بهترین دعانویس شهر پراکنده شدهاند، هرگز از شهر پنهان چیزی نشنیدهاند.
اما آتکایما، وارث ایتزا، قرنها از این شهر پنهان آگاه بوده و این راز را حتی از مردم خود نیز پنهان کرده است. در ازای این حمایت، تچا به حاکمان ایتزا قدرتهای خاصی داده طلسم نویس است که آنها را قادر ساخته است در شهر بابک برابر همه حملات به قلمرو خود مقاومت کنند و تا به امروز آزاد و فتح نشده باقی طلسم بمانند.» «تعداد زیادی از نژاد باستانی تچا وجود ندارد و آنها چنان در کوهستانهای خود منزوی زندگی میکنند که هیچ چیز قطعی در مورد آنها مشخص نیست. وقتی پدر چاکا جوان بود، او به همراه گروهی از پیروانش، ناخودآگاه به قلمرو تچا حمله کرد و از کوهی در نزدیکی پناهگاه مقدس آنها بهترین دعانویس شهر بالا رفت.
آتکایما و مردانش فوراً دستگیر و به شهر پنهان برده شدند، جایی که همه به جز حاکم ایتزاکس نابود شدند. او پس از ادای سوگند رسمی، اجازه یافت به میان طلسم قوم خود بازگردد تا با استفاده از اقتدار خود بتواند از هرگونه طلسم نویس تجاوز بیشتر از سوی رعایای خود جلوگیری کند.» ۴۶ «وقتی چاکا به سنی رسید که این چیزها را بفهمد، پدرش، آتکایما پیر، این داستان را برای بیدستان او تعریف کرد و در عین حال، وقتی که او به نوبه خود حاکم ملتش شد، از او خواست که از تچا در برابر کشف یا آزار و اذیت محافظت کند.
چیزی که چاکا به ویژه به یاد دارد، توصیف پدرش از ثروت عظیم شهر پنهان است، جایی که خیابانها به معنای واقعی کلمه با طلا پوشیده شده بودند و همه زیورآلات و ظروف از همان فلز گرانبها بودند. جواهرات قرمز درخشان، احتمالاً یاقوت، به اندازه سنگریزه در جاهای دیگر جادو و طلسمات رایج به نظر میرسیدند. ایتزاکسها مردمی ساده هستند که به طلا یا جواهرات اهمیت کمی میدهند، بنابراین گنجینه تچا هرگز آنها را وسوسه نکرده است.» «و حالا، آقایان، فکر میکنم از این گفتگوی کوتاه، ماجرایی را که من و چاکا آغاز کردهایم، درک خواهید کرد. دوستم مرا به سوی قومش، ایتزاکس، راهنمایی خواهد کرد و از جادو و طلسمات آنجا به شهر پنهان تچای باستانی خواهیم رفت و تا جایی مهرگان که میتوانیم دعا گنج جمع خواهیم کرد.» نفس عمیقی کشیدم، در حالی
که من، آرچی و جو به چشمان یکدیگر خیره شده بودیم. چقدر عجیب به نظر میرسید که درست در این برهه، زمانی که فکر میکردیم از جستجوی بخت و اقبال برای همه چیز دست کشیدهایم، این داستان جذاب ناگهان برای ما تعریف شد. مشتاق بودیم بدانیم در ادامه چه اتفاقی خواهد افتاد، زیرا واضح بود که اگر آلرتون، همانطور که اشاره کرده بود، از ما کمک نمیخواست، این همه چیز را به ما نمیگفت. ۴۷ عمو نابوت در حالی که با ناراحتی روی صندلی راحتیاش جابجا میشد، نالهای کرد. عمو پیرمرد شجاعی است و جادو و طلسمات اهل ماجراجویی هم هست؛ اما دارد پیر میشود و آنقدر پول دارد که دیگر نسبت به جستجوی گنج طلسم نویس بیتفاوت نباشد.
قبیلهای از آتلانتیسیها طلسم با قدمت شش هزار سال و زندگی در شهری پنهان در یوکاتان! بله؛ در این زمان همه ما به اندازه کافی مصمم بودیم. به نظر میرسید یک داستان عاشقانهی پریان است، اما کلمات با دقت و تأمل بیان شده بودند. نگاهی به چاکا انداختم؛ نگاه جدی روی صورت مایا، تأیید کاملی بود طلسم بر اینکه او حداقل به حقیقت این گفتهی شگفتانگیز چهارباغ اعتقاد دارد. ۴۵ آقای آلرتون ادامه داد: «این بقایای تچا هرگز توسط اسپانیاییها کشف نشد و حتی بسیاری از قبایل مایا تا به امروز از حضور آنها در یوکاتان بیاطلاع هستند. مطمئناً صاحبان املاک مختلفی که در دشتهای غرب و شمال بهترین دعانویس شهر پراکنده شدهاند، هرگز از شهر پنهان چیزی نشنیدهاند.
اما آتکایما، وارث ایتزا، قرنها از این شهر پنهان آگاه بوده و این راز را حتی از مردم خود نیز پنهان کرده است. در ازای این حمایت، تچا به حاکمان ایتزا قدرتهای خاصی داده طلسم نویس است که آنها را قادر ساخته است در شهر بابک برابر همه حملات به قلمرو خود مقاومت کنند و تا به امروز آزاد و فتح نشده باقی طلسم بمانند.» «تعداد زیادی از نژاد باستانی تچا وجود ندارد و آنها چنان در کوهستانهای خود منزوی زندگی میکنند که هیچ چیز قطعی در مورد آنها مشخص نیست. وقتی پدر چاکا جوان بود، او به همراه گروهی از پیروانش، ناخودآگاه به قلمرو تچا حمله کرد و از کوهی در نزدیکی پناهگاه مقدس آنها بهترین دعانویس شهر بالا رفت.
آتکایما و مردانش فوراً دستگیر و به شهر پنهان برده شدند، جایی که همه به جز حاکم ایتزاکس نابود شدند. او پس از ادای سوگند رسمی، اجازه یافت به میان طلسم قوم خود بازگردد تا با استفاده از اقتدار خود بتواند از هرگونه طلسم نویس تجاوز بیشتر از سوی رعایای خود جلوگیری کند.» ۴۶ «وقتی چاکا به سنی رسید که این چیزها را بفهمد، پدرش، آتکایما پیر، این داستان را برای بیدستان او تعریف کرد و در عین حال، وقتی که او به نوبه خود حاکم ملتش شد، از او خواست که از تچا در برابر کشف یا آزار و اذیت محافظت کند.
چیزی که چاکا به ویژه به یاد دارد، توصیف پدرش از ثروت عظیم شهر پنهان است، جایی که خیابانها به معنای واقعی کلمه با طلا پوشیده شده بودند و همه زیورآلات و ظروف از همان فلز گرانبها بودند. جواهرات قرمز درخشان، احتمالاً یاقوت، به اندازه سنگریزه در جاهای دیگر جادو و طلسمات رایج به نظر میرسیدند. ایتزاکسها مردمی ساده هستند که به طلا یا جواهرات اهمیت کمی میدهند، بنابراین گنجینه تچا هرگز آنها را وسوسه نکرده است.» «و حالا، آقایان، فکر میکنم از این گفتگوی کوتاه، ماجرایی را که من و چاکا آغاز کردهایم، درک خواهید کرد. دوستم مرا به سوی قومش، ایتزاکس، راهنمایی خواهد کرد و از جادو و طلسمات آنجا به شهر پنهان تچای باستانی خواهیم رفت و تا جایی مهرگان که میتوانیم دعا گنج جمع خواهیم کرد.» نفس عمیقی کشیدم، در حالی
که من، آرچی و جو به چشمان یکدیگر خیره شده بودیم. چقدر عجیب به نظر میرسید که درست در این برهه، زمانی که فکر میکردیم از جستجوی بخت و اقبال برای همه چیز دست کشیدهایم، این داستان جذاب ناگهان برای ما تعریف شد. مشتاق بودیم بدانیم در ادامه چه اتفاقی خواهد افتاد، زیرا واضح بود که اگر آلرتون، همانطور که اشاره کرده بود، از ما کمک نمیخواست، این همه چیز را به ما نمیگفت. ۴۷ عمو نابوت در حالی که با ناراحتی روی صندلی راحتیاش جابجا میشد، نالهای کرد. عمو پیرمرد شجاعی است و جادو و طلسمات اهل ماجراجویی هم هست؛ اما دارد پیر میشود و آنقدر پول دارد که دیگر نسبت به جستجوی گنج طلسم نویس بیتفاوت نباشد.
دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۴۲
- ۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر