شاهرود

ابن سينا

شاهرود

دل‌انگیز آن شد. شاهزاده رادیانس، مسحور و مجذوب، به آن نقطه خیره شده و گوش فرا داد. او هرگز چنین صدای شگفت‌انگیزی نشنیده بود. گویی قلبش را از سینه‌اش بیرون کشید تا آن را دنبال کند. چنان مسحور شده بود که در ابتدا فقط به صدا فکر می‌کرد، اما کمی بعد اشتیاق شدیدی وجودش طلسم نویس را فرا گرفت تا بداند از کیست. شاهرود اما درست زمانی که مشتاقانه به دنبال خواننده می‌گشت، صدا شروع به دور شدن از او کرد و در میان درختان ناپدید شد. سپس، با نگاهی به بالا، شعله‌ای خالص و به سفیدی مروارید دید و از شعله، صدای جادویی که قلبش را چنان به تپش انداخته بود، برخاست.

[61]شاهزاده که از دعا خلسه‌ی شگفتی و لذت خود بیدار شده بود، کوشید تا آن را دنبال کند؛ حتی در همین حین، شعله از نظر ناپدید شد. او آن را در جهتی که عبورش را دیده بود، دنبال کرد، اما بیهوده بود. شاهزاده با این حال با عجله به دنبال کسی می‌گشت که بتواند به او بگوید آن را کجا می‌توان پیدا کرد. صدای ضعیف شکستن شاخه‌ها به گوشش خورد طلسم نویس و وقتی به جایی که صدا از آنجا می‌آمد رفت، پری آتش را دید که بوته‌ای درخشان را هرس می‌کرد. او فریاد زد: «به من بگو، کجا می‌توانم لار شعله‌ای را که در آن‌سو می‌خواند، شعله‌ای با دعا صدای شگفت‌انگیز، پیدا کنم؟» پری کارش را متوقف کرد و با کنجکاوی به شاهزاده نگاه کرد.

او به طلسم آرامی پرسید: «مگر می‌شود که تا به حال اسم پرنسس شعله سفید را نشنیده باشی؟» رادیانس پاسخ داد: «من هیچ پرنسسی ندیدم، اما صدایی جادویی شنیدم.»[62] زیبایی‌ای که گویی از شعله‌ای سفید و ناب سرچشمه می‌گرفت. پری آتش پاسخ داد: «آه، این واقعاً پرنسس عزیز ماست. او یک شعله است جادو و طلسمات و باید شعله‌ای باقی بماند تا زمانی که بهترین دعانویس شهر آن شاهزاده بالاخره بیاید و تنها کسی باشد که می‌تواند او را آزاد کند.» سپس داستان طلسمی را که در گهواره بر او انداخته شده بود برای شاهزاده رادیانس تعریف کرد؛ از حجاب شگفت‌انگیزی که دعا در صندوقچه باستانی آن خردمند پنهان بود برایش گفت؛ همچنین استهبان از بسیاری از شاهزاده‌هایی که بیهوده به دنبال دیدن آن بودند تا بتوانند پرنسس را نجات دهند، برایش گفت.

شاهزاده رادیانس فریاد زد: «من هم باید بروم. چه کسی می‌داند، شاید من از آنها دعا خوش‌شانس‌تر باشم. فوراً به من بگویید این خردمند را کجا می‌توان پیدا کرد.» پری با این امید که بالاخره این شاهزاده واقعی باشد، به او گفت[63] دقیقاً به او گفت که چگونه کلبه‌ی خردمند را پیدا کند، و شاهزاده با عجله دور شد. با این حال، هنوز راه زیادی نرفته بود بهترین دعانویس شهر که از شنیدن دوباره‌ی همان صدایی که مدتی پیش او را چنان مسحور کرده بود، لذت برد؛ صدایی که ابتدا آرام و ضعیف بود، اما هر چه پیش می‌رفت، واضح‌تر آباده و قوی‌تر می‌شد.

شاهزاده با اشتیاق، و به سختی جرأت نفس کشیدن داشت، مبادا شاهزاده خانم را بترساند و او را از خود براند، به سمت او شتافت. او در پای یک درخت بلوط بزرگ آتشین آرام گرفته بود و به نظر می‌رسید شعله‌اش با اوج گرفتن یا فروکش کردن موسیقی، کم و زیاد می‌شود. شاهزاده چنان بی‌صدا جلو رفت که قبل از اینکه او متوجه شود، کنارش ایستاد. «شاهزاده داراب خانم! شاهزاده خانم شعله سفید!» او با صدای آهسته فریاد زد، «من اینجام، شاهزاده رادیانس،[64] بیا تا به تو خدمت کنم. بگو که مایلی چنین شود. بهترین دعانویس شهر با شنیدن صدای او، آواز خواندن شاهزاده خانم ناگهان متوقف شد.

او بهترین دعانویس شهر که از ظاهر غیرمنتظره این غریبه برق جادو و طلسمات می‌زد و می‌لرزید، گویی می‌خواست فرار کند. او به او التماس کرد: «نه، مرا ترک نکن. در عوض، به من بگو تا من هم بتوانم تو را از طلسم بی‌رحمانه‌ای که تو را اینگونه اسیر کرده است، نجات دهم.» چنان چهره‌اش از عشقی که صدای او طلسم نویس در قلبش بیدار کرده بود، می‌درخشید، چنان صدای خودش از لطافت به لرزه افتاده بود که سرخی ملایم و گلگونی بر دعا سپیدی شعله جاری شد، گویی در پاسخ. با این حال، او هیچ سخنی نگفت. شاهزاده ادامه داد: «می‌دانم چه باید بکنم.

یک پری به من گفته است. حتی همین الان هم در راه جستجوی خردمند و با خوشحالی آشکار کردن طلسم نقاب عرفانی بودم. آیا به من اجازه می‌دهی بروم؟» او جادو و طلسمات مکث کرد و منتظر ماند طلسم نویس تا شاهزاده خانم صحبت کند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.