خنج

ابن سينا

خنج

شد. «وای خدای من، من یه کبریت دارم!» لحظه‌ای در حالی بهترین دعانویس شهر که دیگران با نگرانی دورش حلقه زده بودند، در جیب‌هایش به دنبال آن شیء گرانبها گشت. یک کبریت! یک کبریت! باورشان طلسم نمی‌شد. رابینسون کروزوئه هرگز تا این حد از آن شیء کوچک با سپاسگزاری استقبال نکرده بود. [32]دیویی با ترس و لرز آماده شد طلسم تا آن را روشن خنج کند. تک تک آنها از آن لحظه وحشت داشتند؛ هرچند تاریکی وحشتناک بود، اما می‌توانست پوششی سیاه برای چیزهای وحشتناک‌تری باشد. درست زمانی که داشت این کار را می‌کرد، مارک بازویش را گرفت؛ اما نه به این دلیل.

او پیشنهاد داد که برای روشن نگه داشتن آن آتش گرانبها، کاغذهایی آماده داشته باشند. ایده خوبی بود و آنقدر محبوب شد که کشیش، طلسم نویس سرشار از روحیه فداکاری، حتی صفحات عنوان خالی کتاب دانای خود را پاره کرد تا در آن مشارکت کند. و سرانجام دیویی چراغ را طلسم نویس روشن کرد. خوشبختانه کبریت خوب بود. لحظه‌ای سوسو زد و خش‌خش کرد، انگار که از سوختن مردد بود، در حالی که بچه‌ها از تعجب نفس نفس می‌زدند. سپس ناگهان شعله‌ور شد و با وحشت به اطرافشان خیره شدند. [33] فصل فراشبند چهارم. یک کشف وحشتناک. واقعاً چه حجمی جادو و طلسمات از کبریت می‌تواند از بین برود! این یکی اسرار آن غار شگفت‌انگیز را حل نکرد، اما بخش عمده‌ای از وحشت کاوشگران را از بین برد.

مثلاً نشان داد که آن چیز دعا پشمالو که مارک قسم خورده بود زنده است، یک صندلی معمولی با روکش مخمل بود! آن هفت نفر وقت نداشتند به این حرف بخندند؛ آنها آنقدر سرگرم خیره شدن بودند که نور ضعیف نمی‌توانست به انتهای دیگر منظره‌ی درازی که بهترین دعانویس شهر می‌دیدند برسد، و هیچ‌کدام از روزنامه‌هایی که با عجله روشن کرده بودند هم نمی‌توانستند صفاشهر ببینند. اما این باعث شد که نگاهی اجمالی به صحنه‌ای بسیار شگفت‌انگیز بیندازند. این غار واقعاً جای شگفت‌انگیزی بود. فرشی که دیدند تقریباً طلسم نویس تمام کف را پوشانده بود. صندلی‌ها و سایر اثاثیه پراکنده بودند. بهترین دعانویس شهر چند پرده از دیوارهای سنگی آویزان بود.

چراغ‌های آویز از سقف گنبدی دیده می‌شد. در دوردست‌های تاریک، حتی یک میز هم وجود داشت - میزی با ظروف سفید براق روی آن. و سپس نور دعا شروع به سوسو زدن کرد. [34]مارک به سرعت برق آن را گرفت و به سمت یکی از چراغ‌ها جادو و طلسمات دوید. او درست به موقع بود. او پرده را کنار زد و فتیله را لمس کرد. لحظه‌ای بعد آنها در نوری درخشان و شفاف ایستاده بودند که تا دورترین اعماق آن مکان می‌تابید. هفت نفر از عوامِ جسور در مرکز، زیر چراغ ایستاده بودند و از آنچه می‌دیدند، کاملاً شگفت‌زده شده بودند. کوار همین فکر از ذهن همه طلسم آنها می‌گذشت.

این شکوه و جلال حتماً متعلق به کسی است! آن ظرف‌ها آن بالا برای صرف غذا چیده شده بودند! و صاحبش - کجا بود؟ فرض کنید او باید بیاید و آنها را آنجا پیدا کند؟ سرخپوست نگاهی حسرت‌بار به دریچه‌ای جادو و طلسمات که به آزادی بیرون منتهی می‌شد، انداخت. احتمالاً عاقلانه‌ترین راه برای آنها فرار عجولانه بود. گیر افتادن در آنجا توسط مردان ناامید واقعاً وحشتناک بود! اما جادو و طلسمات کنجکاوی آنها را به ادامه راه ترغیب می‌کرد. این یک راز باشکوه بود - رازی که ارزش حل کردن داشت. تقریباً به یک افسانه تبدیل شده بود؛ فقط لامرد به یک شاهزاده خانم افسون شده نیاز بود.

حالا، اینکه آیا اگر آن طلسم یک اتفاق نمی‌افتاد، آنها آنقدر جسور بودند که بمانند و اطرافشان را نگاه طلسم نویس کنند یا نه، غیرممکن است بگوییم. تگزاس، در حالی که با کنجکاوی به اطرافش نگاه می‌کرد، چشمش به یک شیء آشنا روی نیمکت افتاد تا[35] به یک طرف، بهترین دعانویس شهر و او به جلو جادو و طلسمات پرید و آن را گرفت. او با عجله به آن خیره شد و فریادی از شادی سر داد. یک هفت‌تیر بود! کالیبر چهل و چهار، و فشنگش هم پر بود! هیچ قدرتی روی زمین نمی‌توانست تگزاس را در آن زمان تکان دهد؛ او اسلحه داشت؛ بعد از طلسم آن در خانه بود و نه از انسان می‌ترسید و نه از شیطان.

«بذارین بیان!» فریاد زد. «می‌رم بگردم.» او با گام‌های بلند به جلو رفت، مارک در کنارش بود و بقیه هم به دنبالش، با دقت به هر گوشه و کناری نگاه می‌کردند. یک چیز قطعی به نظر می‌رسید. هیچ‌کس آن اطراف نبود. غار انواع و اقسام راهروها و گوشه و کنارها را داشت، اما هر چه جستجو می‌کردند، نه روحی می‌دیدند و نه صدایی می‌شنیدند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.