«مطمئناً. فکر میکنی من آنقدر احمق هستم که بگذارم مالوری دو بار یواشکی از پشت سرم بیاید. نه زیاد! امن است.» «کجا؟» دیگری با احتیاط گفت: «اوه، یه تیکهاش بهترین دعانویس شهر اینجا تو جنگل دفن شده. هر وقت بخوایم میتونیم ازش استفاده کنیم. خب، مثلاً، خوبه که بدونی پولداری - مشکلی برای پرداخت قبضهای سنگین نداری. گراش و اون شرور ایرلندی، جیک، نمیتونه تکون بخوره چون ما بیشتر از اون چیزی که میتونیم بخریم، مشروب میخوریم. هووووف! جادو و طلسمات به خودتون برسید!» بقیه داشتند به خودشان به اندازهی لیاقتشان کمک میکردند. به ندرت پیش میآمد که آن جمعیت چنین فرصتی پیدا کنند، و وظایف دانشجویان ممکن طلسم نویس بود در آن شرایط به هم بریزد.[148] در همین حال، آنها آواز میخواندند و فریاد میزدند و به سرعت خود را در حالتی بسیار لذتبخش قرار
میدادند، در واقع، با اشتیاق از هر دقیقه از وقت خود لذت میبردند، همانطور که فکر میکردند. اما این جور دعا خوشگذرانیها خیلی دوام نمیآورد. همانطور که گفتم، طلسم ادواردز کوچولو خوابید! امید میرود که خواب چیزهای بهتری را دیده باشد. مری ونس هم جادو و طلسمات ساکت بهترین دعانویس شهر و احمق شد، در حالی که گاس موری عصبانی و بدخلق شد. خیلی زود بول نتیجه گرفت که وقت رفتن به خانه است. هر کسی که به بطریهای پخش و پلا روی زمین و میز نگاه میکرد، همین فکر را میکرد. قصرقند در این مرحله از بازی، جیک تسلیم شد. جیک معمولاً یک نمسیس، یک فرد نامطلوب بود، زیرا برای گرفتن امتیاز میآمد.
اما بول این بار اهمیتی نداد. مرد با طلسم نویس ترشرویی شروع کرد و به صحنهی طلسم تخریب خیره شد و گفت: «پول میخوام. و یه چیز دیگه، میخوام بگم که شما رفقا باید شبها اینجا کمتر سر جادو و طلسمات و صدا کنید. من نمیذارم گواهینامهام به خاطر هیچ دانشآموزی گرفته بشه. میبینی؟» بول در طول این گفتگو با تمسخر به او خیره شد. او پرسید: طلسم «چیز دیگری هم هست؟» «بله، هست. شما رفقا تا وقتی قبضهاتون رو پرداخت نکنید، دیگه اینجا نمیآیید. این سومین باره که امتحان میکنید.» بذارم فرار کنن، و من که طاقت ندارم. جادو و طلسمات به هر حال باورم نمیشه که پول نداری، و من جلوی این کار رو میگیرم...» بول با بیصبری حرفش بمپور را قطع کرد و گفت: «خفه شوید، گیج شدید! کی از شما جادو و طلسمات خواسته
به آنها اعتماد کنید؟ احمق نباشید! حرفش را قبول کنید و دهنت را ببندید.» این سخنان نه چندان مودبانه در حالی بیان شد که بول سه یا چهار سکه طلای پنج دلاری را با حالتی اشرافی روی میز پرتاب کرد. دعا آن مرد با حرص و طمع به آنها نگاه کرد، طلسم سپس آنها را جمع کرد و از اتاق خارج شد. بول برگشت تا همراهانش را بیدار کند، و در حالی که این کار را مهرستان میکرد، پیش طلسم نویس خودش میخندید. «بیایید بچهها، بروید بالا و حسابی تلاش کنید.» ادواردز کوچولو که بیمقدمه به زمین لگد زده شده بود، غرغرکنان از جا بلند شد.
مری ونس هم میخواست با گاس دعوا کند که گاس او را بیدار کرد. اما آن پنج نفر بالاخره شروع کردند و به سمت در رفتند. با این حال، به آن طرفتر نرسیدند، زیرا در آنجا با هیکل تنومند جیک روبرو شدند. او به طور خلاصه گفت: «بس کن!» بول پرسید: «حالا چی میخوای؟» دیگری دستش را دراز کرد که سکهها در آن بود. دعا گفت: «نمیخوامشون.» فنوج بول با تعجب به او خیره شد. او تکرار کرد: «نمیخوامشون! به نام خدا، چرا که نه؟» دیگری با لحنی سرزنشآمیز گفت: «فایده ندارد.» تأثیر آن دو کلمه بر بول مانند گلولهای بود؛ او در حالی که نفس نفس میزد، به دیوار تکیه داد و چشمانش تقریباً از حدقه بیرون زد.
دیگران به طور مبهم متوجه منظور شدند و رنگشان پرید. طلسم نویس چند دقیقه طول کشید تا این فکر طلسم با تمام وحشت وحشتناکش به ذهن بول هریس خطور کند. وقتی متوجه آن شد، با جیغی به جلو پرید. «فایده نداره!» فریاد زد. «خدای من، مرد، منظورت چیه؟» پاسخ صاحب مغازه کوتاه بهترین دعانویس شهر اما مؤثر بود. دستش را در جیبش فرو برد و سنگی درخشان بیرون آورد. آن را به طلا مالید و بالا نگه داشت تا گاو نر بتواند رنگ حاصل را ببیند. «طلا نیست،» گفت. «تقلبی است.» بول دوباره تلو تلو خورد و به دیوار چسبید. تقلبی! تقلبی! حالا همه چیز را میدید! میدید که چرا مالوری تسلیم شده بود! میدید که او - بول هریس - چه احمقی بوده است!
میدادند، در واقع، با اشتیاق از هر دقیقه از وقت خود لذت میبردند، همانطور که فکر میکردند. اما این جور دعا خوشگذرانیها خیلی دوام نمیآورد. همانطور که گفتم، طلسم ادواردز کوچولو خوابید! امید میرود که خواب چیزهای بهتری را دیده باشد. مری ونس هم جادو و طلسمات ساکت بهترین دعانویس شهر و احمق شد، در حالی که گاس موری عصبانی و بدخلق شد. خیلی زود بول نتیجه گرفت که وقت رفتن به خانه است. هر کسی که به بطریهای پخش و پلا روی زمین و میز نگاه میکرد، همین فکر را میکرد. قصرقند در این مرحله از بازی، جیک تسلیم شد. جیک معمولاً یک نمسیس، یک فرد نامطلوب بود، زیرا برای گرفتن امتیاز میآمد.
اما بول این بار اهمیتی نداد. مرد با طلسم نویس ترشرویی شروع کرد و به صحنهی طلسم تخریب خیره شد و گفت: «پول میخوام. و یه چیز دیگه، میخوام بگم که شما رفقا باید شبها اینجا کمتر سر جادو و طلسمات و صدا کنید. من نمیذارم گواهینامهام به خاطر هیچ دانشآموزی گرفته بشه. میبینی؟» بول در طول این گفتگو با تمسخر به او خیره شد. او پرسید: طلسم «چیز دیگری هم هست؟» «بله، هست. شما رفقا تا وقتی قبضهاتون رو پرداخت نکنید، دیگه اینجا نمیآیید. این سومین باره که امتحان میکنید.» بذارم فرار کنن، و من که طاقت ندارم. جادو و طلسمات به هر حال باورم نمیشه که پول نداری، و من جلوی این کار رو میگیرم...» بول با بیصبری حرفش بمپور را قطع کرد و گفت: «خفه شوید، گیج شدید! کی از شما جادو و طلسمات خواسته
به آنها اعتماد کنید؟ احمق نباشید! حرفش را قبول کنید و دهنت را ببندید.» این سخنان نه چندان مودبانه در حالی بیان شد که بول سه یا چهار سکه طلای پنج دلاری را با حالتی اشرافی روی میز پرتاب کرد. دعا آن مرد با حرص و طمع به آنها نگاه کرد، طلسم سپس آنها را جمع کرد و از اتاق خارج شد. بول برگشت تا همراهانش را بیدار کند، و در حالی که این کار را مهرستان میکرد، پیش طلسم نویس خودش میخندید. «بیایید بچهها، بروید بالا و حسابی تلاش کنید.» ادواردز کوچولو که بیمقدمه به زمین لگد زده شده بود، غرغرکنان از جا بلند شد.
مری ونس هم میخواست با گاس دعوا کند که گاس او را بیدار کرد. اما آن پنج نفر بالاخره شروع کردند و به سمت در رفتند. با این حال، به آن طرفتر نرسیدند، زیرا در آنجا با هیکل تنومند جیک روبرو شدند. او به طور خلاصه گفت: «بس کن!» بول پرسید: «حالا چی میخوای؟» دیگری دستش را دراز کرد که سکهها در آن بود. دعا گفت: «نمیخوامشون.» فنوج بول با تعجب به او خیره شد. او تکرار کرد: «نمیخوامشون! به نام خدا، چرا که نه؟» دیگری با لحنی سرزنشآمیز گفت: «فایده ندارد.» تأثیر آن دو کلمه بر بول مانند گلولهای بود؛ او در حالی که نفس نفس میزد، به دیوار تکیه داد و چشمانش تقریباً از حدقه بیرون زد.
دیگران به طور مبهم متوجه منظور شدند و رنگشان پرید. طلسم نویس چند دقیقه طول کشید تا این فکر طلسم با تمام وحشت وحشتناکش به ذهن بول هریس خطور کند. وقتی متوجه آن شد، با جیغی به جلو پرید. «فایده نداره!» فریاد زد. «خدای من، مرد، منظورت چیه؟» پاسخ صاحب مغازه کوتاه بهترین دعانویس شهر اما مؤثر بود. دستش را در جیبش فرو برد و سنگی درخشان بیرون آورد. آن را به طلا مالید و بالا نگه داشت تا گاو نر بتواند رنگ حاصل را ببیند. «طلا نیست،» گفت. «تقلبی است.» بول دوباره تلو تلو خورد و به دیوار چسبید. تقلبی! تقلبی! حالا همه چیز را میدید! میدید که چرا مالوری تسلیم شده بود! میدید که او - بول هریس - چه احمقی بوده است!
پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۳۷
- ۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر