به هیچ وجه به قدمت بسیاری از کارهای دستی بیفایده در امتداد مسیر برای شکلهای ۱۹۰۷ دعا که در زیر دو نام بریده شده بودند، نبود. همچنین ظاهر کار آن دقت قابل توجهی را که مشخصه برخی از نمونههای دیگر بود، نداشت؛ حروف پراکنده و نامنظم بودند. اما خواندن نامها به اندازه کافی آسان بود و تام اسلید، با حضور ذهنی بیشتر از آنچه والن نشان میداد، آنها را با صدای بلند و بدون کمترین نشانهای از حیرت یا حتی علاقه خواند. «انسون دیکر یا دایکر—جو گانلی. ها. نمیدونم اون یاروها کی بودن، هی؟ شاید چند تا آدم خسته زهک و بهترین دعانویس شهر کوفته.
ند، با نشستن و استراحت کردن من مخالفتی داری؟ این روزا زیاد نمیبینمت. اینجا خوب و ساکتی، هی؟» فصل بیست و ششم تام مضطرب است اگر والن ذرهای نگران بود که نام دایکر برای تام آشناست، حتماً با صحبتهای بیربط و شاد تام، که عمداً بیربط بود، این نگرانی برطرف شده بود. اما تام آن شب با باری سنگین بر ذهنش به کلبه برگشت. ند والن، دوست و ناجیاش، همان آنسون دایکر بود، از این بابت مطمئن بود. او روی صخرهای نشسته بود و با نوه دوست کوچک و قدیمیاش در تمپل کمپ، قاتل فراری هنری مریک سوران در کینگستون، صحبت میکرد.
اینجا، بر فراز این کوه خلوت، آن بیسرپرست رها شده بود و او، تام، او را در حال خیره شدن به مخزن طلسم وسیعی که خانه دوران کودکیاش را پوشانده بود، یافته بود. آیا شکی میتوانست وجود داشته باشد؟ تام فکر نمیکرد. او قیافه و چهره کالب پیر را به یاد آورد، همانطور دعا که آنها را در چهره خسته و موقتاً پیر نجاتدهندهاش دیده بود. دیگر به آن فکر نمیکرد. اما حالا در پرتو کشف جدید به آن فکر میکرد. والن به دنبال آن سابقه کپکزده از بازدید از کوه در کودکی گشته بود. و او آشفته شده بود و برای لحظهای به این فکر پیشین افتاده بود که کشف خود را با نزدیک شدن تام پنهان کند.
اوه، در ذهن تام شکی نمیتوانست وجود داشته باشد. او جو گانلی را میشناخت. طلسم نویس روزی را به یاد آورد که با کالب پیر به سمت کمپ تمپل قدم زده بود و در تاریکی از کنار مردی رد شده بودند که پیرمرد فکر کرده بود جو گانلی، همسایه سابق در دهکده قدیمی است. جو گانلی. پس او و نوهاش حتماً با هم دوست بودهاند. حداقل در کودکیشان با هم به بالای کوه رفته بودند. حالا که دعا نام دایکر جوان را که روی سنگ حک شده بود دیده بود، تام سعی کرد به یاد بیاورد کالب پیر درباره گانلی چه به او گفته بود، اینکه او در غرب نیکشهر ساکن شده و ثروتمند شده و برای مادرش پول فرستاده تا با آن خانه جدیدی بسازد.
تام طلسم به یاد آورد که فکر میکرده آن مرد جوان لاغر اندام حتماً به طرز استثنایی ثروتمند بوده بهترین دعانویس شهر که چنین کاری کرده است. به یاد آورد که جادو و طلسمات این صحبتها از آنجا شروع شده بود که پیرمرد دمدمی مزاج، یک غریبه لاغر و ژولیده را با جو گانلی اشتباه گرفته بود. و این تقریباً تمام چیزی بود که او از آن حادثهی پیشپاافتاده به یاد داشت. حالا اینجا گرمسار همان نام به همراه نام نوهاش روی صخرهای در قلهی کوه حک شده بود. این دو پسر در سال هزار و نهصد و هفت از جادو و طلسمات کوه بالا رفته بودند.
این قبل از قتل بود، قبل از اینکه دره را سیل بگیرد. تام آن شب خوابش نبرد. شوک ناشی از این باور طلسم نویس که والن کسی جز آنسون دایکر فراری نیست، او را بیدار نگه داشته بود. و در پی این کشف، او داستان فاجعهای را که مدتها پیش روستا را شوکه کرده بود، به یاد آورد. چقدر زندگی آن دو پسری که پانزده سال پیش با زحمت از کوه بالا رفته بودند، متفاوت بود. وقتی سد آنها دعا را بیرون راند، یکی به غرب دعا رفت، پیشرفت کرد، ازدواج کرد و برای خانه پول فرستاد. در محیط همیشگیاش در دوردستها، آیا هرگز به این فکر میکرد که اسمش بر قله کوه اورلوک حک شده باشد؟ و دیگری.
چه گندی به زندگی جوانیاش زده بود! پیرمردی مهربان و سخاوتمند را کشت و فرار کرد. او را در بهترین دعانویس شهر جنونی بیهوده و دیوانهوار کشت. او را در شور و اشتیاقی گمراهکننده که از عشق شایستهی پدربزرگ و مادربزرگش و خانهی دوران کودکیاش سرچشمه میگرفت، به زمین زد.
ند، با نشستن و استراحت کردن من مخالفتی داری؟ این روزا زیاد نمیبینمت. اینجا خوب و ساکتی، هی؟» فصل بیست و ششم تام مضطرب است اگر والن ذرهای نگران بود که نام دایکر برای تام آشناست، حتماً با صحبتهای بیربط و شاد تام، که عمداً بیربط بود، این نگرانی برطرف شده بود. اما تام آن شب با باری سنگین بر ذهنش به کلبه برگشت. ند والن، دوست و ناجیاش، همان آنسون دایکر بود، از این بابت مطمئن بود. او روی صخرهای نشسته بود و با نوه دوست کوچک و قدیمیاش در تمپل کمپ، قاتل فراری هنری مریک سوران در کینگستون، صحبت میکرد.
اینجا، بر فراز این کوه خلوت، آن بیسرپرست رها شده بود و او، تام، او را در حال خیره شدن به مخزن طلسم وسیعی که خانه دوران کودکیاش را پوشانده بود، یافته بود. آیا شکی میتوانست وجود داشته باشد؟ تام فکر نمیکرد. او قیافه و چهره کالب پیر را به یاد آورد، همانطور دعا که آنها را در چهره خسته و موقتاً پیر نجاتدهندهاش دیده بود. دیگر به آن فکر نمیکرد. اما حالا در پرتو کشف جدید به آن فکر میکرد. والن به دنبال آن سابقه کپکزده از بازدید از کوه در کودکی گشته بود. و او آشفته شده بود و برای لحظهای به این فکر پیشین افتاده بود که کشف خود را با نزدیک شدن تام پنهان کند.
اوه، در ذهن تام شکی نمیتوانست وجود داشته باشد. او جو گانلی را میشناخت. طلسم نویس روزی را به یاد آورد که با کالب پیر به سمت کمپ تمپل قدم زده بود و در تاریکی از کنار مردی رد شده بودند که پیرمرد فکر کرده بود جو گانلی، همسایه سابق در دهکده قدیمی است. جو گانلی. پس او و نوهاش حتماً با هم دوست بودهاند. حداقل در کودکیشان با هم به بالای کوه رفته بودند. حالا که دعا نام دایکر جوان را که روی سنگ حک شده بود دیده بود، تام سعی کرد به یاد بیاورد کالب پیر درباره گانلی چه به او گفته بود، اینکه او در غرب نیکشهر ساکن شده و ثروتمند شده و برای مادرش پول فرستاده تا با آن خانه جدیدی بسازد.
تام طلسم به یاد آورد که فکر میکرده آن مرد جوان لاغر اندام حتماً به طرز استثنایی ثروتمند بوده بهترین دعانویس شهر که چنین کاری کرده است. به یاد آورد که جادو و طلسمات این صحبتها از آنجا شروع شده بود که پیرمرد دمدمی مزاج، یک غریبه لاغر و ژولیده را با جو گانلی اشتباه گرفته بود. و این تقریباً تمام چیزی بود که او از آن حادثهی پیشپاافتاده به یاد داشت. حالا اینجا گرمسار همان نام به همراه نام نوهاش روی صخرهای در قلهی کوه حک شده بود. این دو پسر در سال هزار و نهصد و هفت از جادو و طلسمات کوه بالا رفته بودند.
این قبل از قتل بود، قبل از اینکه دره را سیل بگیرد. تام آن شب خوابش نبرد. شوک ناشی از این باور طلسم نویس که والن کسی جز آنسون دایکر فراری نیست، او را بیدار نگه داشته بود. و در پی این کشف، او داستان فاجعهای را که مدتها پیش روستا را شوکه کرده بود، به یاد آورد. چقدر زندگی آن دو پسری که پانزده سال پیش با زحمت از کوه بالا رفته بودند، متفاوت بود. وقتی سد آنها دعا را بیرون راند، یکی به غرب دعا رفت، پیشرفت کرد، ازدواج کرد و برای خانه پول فرستاد. در محیط همیشگیاش در دوردستها، آیا هرگز به این فکر میکرد که اسمش بر قله کوه اورلوک حک شده باشد؟ و دیگری.
چه گندی به زندگی جوانیاش زده بود! پیرمردی مهربان و سخاوتمند را کشت و فرار کرد. او را در بهترین دعانویس شهر جنونی بیهوده و دیوانهوار کشت. او را در شور و اشتیاقی گمراهکننده که از عشق شایستهی پدربزرگ و مادربزرگش و خانهی دوران کودکیاش سرچشمه میگرفت، به زمین زد.
جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۳:۱۴
- ۲ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر