مری تمپل گفتی. بهش گفتی که مسیر روشن، مسیری است که در آتش است.» فریاد زد: « تو دیوانهای! » گفتم: «فکر نمیکنی من این را میدانم؟» پیروزمندانه فریاد زد: « میدانی که رامشیر دیوانهای! » گفتم: «قطعاً. این نشون میده که مثل همیشه وقتی میگی من چیزی نمیدونم، اشتباه میکنی.» «اینکه بدانی دیوانهای، به معنای ندانستن هیچ چیز نیست.» فریاد زد. «به این میگویی منطق؟» برنت شروع به خندیدن کرد: «ولش کن. این یه جادو و طلسمات تابلوئه—آهسته برو مدرسه.» گفتم: «مدرسه؟» «باور کن، نه تنها یواشکی میروم، بلکه کاملاً متوقف میشوم. حتی به سمت مخالف هم میروم.» هاروی گفت: «از سمت چپ طلسم نویس برو.» فکر کنم تا الان کم کم داری میفهمی که ما چقدر دیوونهایم.
جای تعجب نیست که سنجابها از دست باغ ملک ما غذا میخورند. فکر میکنند ما خل هستیم. فکر کنم باید به ما گروه گشت فاخته میگفتند. فصل بیست و سوم جستجوی دردسر اما به هر حال این بهترین دعانویس شهر داستان کاملاً بیمعنی نیست، و خواهید دید که اینطور نیست. و خواهید دید که یک مسیر پیچیده میتواند چیزی غیر از یک جادو و طلسمات پیادهروی دیوانهوار در سمت طلسم چپ نیز باشد. در جادهی گرینویل از کنار یک پانسیون تابستانی به نام شیدی ویلا گذشتیم. تابلوی بزرگی در آن سوی جادهی اختصاصی منتهی به آن قرار داشت. هاروی با یک چوب گِلی (آن یارو همیشه چوب همراه دارد) دستش را دراز کرد و بعد از ویلا علامت N گذاشت.
او گفت: «شیدی ویلا». برنت گفت: «اینو ولش کن. اگه نمیدونی چطوری کلمهی «شرور» رو هجی کنی، من که به همه دنیا نمیگمش. مشکل تو همینه، همیشه طلسمهای بدی داری.» ما روی نردههای دعا آنجا نشستیم و چند نفر را که تنیس بازی میکردند تماشا کردیم. وای، چقدر بامزه بود، کاش میتوانستم طلسم نویس یک بازی تنیس شیبان انجام دهم. کمی قبل از گرگ و میش هوا بود و خورشید مثل یک توپ قرمز بزرگ و درخشان میدرخشید. برای مدتی آرزو میکردم که به جای اینکه از آنجا دور شویم، در راه رفتن به کمپ بودیم. خندهدار به نظر میرسید که در آن زمان به خانه نمیرفتیم.
شامها در کمپ تمپل خیلی خوشمزه هستند. نمیدانم، طلسم کمی احساس خندهداری داشتم چون به نظر میرسید که تا زمانی که روز تمام نشده بود، حق نداشتیم اینطور ادامه دهیم. کاش به بروکساید زنگ زده بودیم. میدیدم که برنت هم کمی نگران است. گفت: «بیا، بیایید طلسم به گرینویل برویم و یک تلفن پیدا کنیم.» تنها کسی که اهمیتی نمیداد، هروی بود. چون او هیچوقت اهمیت نمیدهد. او فقط به آنچه اتفاق میافتد فکر میکند و نه به آنچه قرار است اتفاق بیفتد. عمو جب میگوید: «هیچکس شادگان نمیتواند او را تغییر دهد.» خیلی وقتها به همین خاطر به دردسر افتاده است.
حتی آن موقع هم در حال گذراندن دوران آزادی مشروط بود، اما باید نگران باشد، چون حسابی خوش میگذراند. میگوید: «یک جا به خوبی جای دیگر است، اگر بهتر نباشد.» یک بار تمام شب را در یک اردوگاه کولیها ماند و یک بار هم با یک دستفروش به آلبانی رفت. به جز ما، بهترین دوستش ساندویچ بود، چون ساندویچ هیچ قانونی نداشت. او هر کدام از ما را به حال خود رها میکرد تا از هاروی پیروی بهترین دعانویس شهر کند. بنابراین دوباره راه افتادیم و حدود دعا ساعت شش و نیم بود که به گرینویل رسیدیم. هندیجان هروی گفت: «دوباره قفل شد، تلفن سمت راسته، توی ایستگاهه.» پی وی فریاد زد: «من میروم یک طلسم بستنی شکلاتی بخرم.» وارد به او گفت: «نمیتوانی.
قطارهای یکشنبه وجود ندارند. دوباره گیر افتادیم. اینجا جای خوبی برای شام خوردن است، میتوانیم دور جدول زمانی بنشینیم.» هاروی در حالی که مستقیم به سمت پایین میرفت گفت: «توقف ممنوع. ایستگاه بعدی کارناوال است.» برنت گفت: «یک دقیقه صبر کن، ما از آن ایستگاه تماس میگیریم.» هاروی گفت: «و به خانه فرستاده شوید. از این بابت متشکریم.» برنت گفت: «ما قراره با هم تماس بگیریم، پس دیگه تمومه.» هاروی گفت: «خب، این طلسم نویس ما را آرام میکند.» به نظر نمیرسید عصبانی یا ناراضی باشد، انگار مثل همیشه خوشحال و بیخیال بود. به هر حال، نمیتوانستم ببینم طلسم نویس که از این بابت ناراحت است.
آن بچه ناراحت بود چون نمیتوانست نوشابه تهیه کند، اما هاروی اینطور نبود. وقتی طلسم نویس بعداً طلسم - بعد از اتفاقی که افتاد - به آن فکر کردم، یادم آمد که او عصبانی نبود. فکر کنم هیچوقت او را واقعاً عصبانی ندیدم. فقط گفت: «گیلانگ، ما داریم اشتباه زندگیمان را میکنیم. ایمنی حرف اول را میزند.»
جای تعجب نیست که سنجابها از دست باغ ملک ما غذا میخورند. فکر میکنند ما خل هستیم. فکر کنم باید به ما گروه گشت فاخته میگفتند. فصل بیست و سوم جستجوی دردسر اما به هر حال این بهترین دعانویس شهر داستان کاملاً بیمعنی نیست، و خواهید دید که اینطور نیست. و خواهید دید که یک مسیر پیچیده میتواند چیزی غیر از یک جادو و طلسمات پیادهروی دیوانهوار در سمت طلسم چپ نیز باشد. در جادهی گرینویل از کنار یک پانسیون تابستانی به نام شیدی ویلا گذشتیم. تابلوی بزرگی در آن سوی جادهی اختصاصی منتهی به آن قرار داشت. هاروی با یک چوب گِلی (آن یارو همیشه چوب همراه دارد) دستش را دراز کرد و بعد از ویلا علامت N گذاشت.
او گفت: «شیدی ویلا». برنت گفت: «اینو ولش کن. اگه نمیدونی چطوری کلمهی «شرور» رو هجی کنی، من که به همه دنیا نمیگمش. مشکل تو همینه، همیشه طلسمهای بدی داری.» ما روی نردههای دعا آنجا نشستیم و چند نفر را که تنیس بازی میکردند تماشا کردیم. وای، چقدر بامزه بود، کاش میتوانستم طلسم نویس یک بازی تنیس شیبان انجام دهم. کمی قبل از گرگ و میش هوا بود و خورشید مثل یک توپ قرمز بزرگ و درخشان میدرخشید. برای مدتی آرزو میکردم که به جای اینکه از آنجا دور شویم، در راه رفتن به کمپ بودیم. خندهدار به نظر میرسید که در آن زمان به خانه نمیرفتیم.
شامها در کمپ تمپل خیلی خوشمزه هستند. نمیدانم، طلسم کمی احساس خندهداری داشتم چون به نظر میرسید که تا زمانی که روز تمام نشده بود، حق نداشتیم اینطور ادامه دهیم. کاش به بروکساید زنگ زده بودیم. میدیدم که برنت هم کمی نگران است. گفت: «بیا، بیایید طلسم به گرینویل برویم و یک تلفن پیدا کنیم.» تنها کسی که اهمیتی نمیداد، هروی بود. چون او هیچوقت اهمیت نمیدهد. او فقط به آنچه اتفاق میافتد فکر میکند و نه به آنچه قرار است اتفاق بیفتد. عمو جب میگوید: «هیچکس شادگان نمیتواند او را تغییر دهد.» خیلی وقتها به همین خاطر به دردسر افتاده است.
حتی آن موقع هم در حال گذراندن دوران آزادی مشروط بود، اما باید نگران باشد، چون حسابی خوش میگذراند. میگوید: «یک جا به خوبی جای دیگر است، اگر بهتر نباشد.» یک بار تمام شب را در یک اردوگاه کولیها ماند و یک بار هم با یک دستفروش به آلبانی رفت. به جز ما، بهترین دوستش ساندویچ بود، چون ساندویچ هیچ قانونی نداشت. او هر کدام از ما را به حال خود رها میکرد تا از هاروی پیروی بهترین دعانویس شهر کند. بنابراین دوباره راه افتادیم و حدود دعا ساعت شش و نیم بود که به گرینویل رسیدیم. هندیجان هروی گفت: «دوباره قفل شد، تلفن سمت راسته، توی ایستگاهه.» پی وی فریاد زد: «من میروم یک طلسم بستنی شکلاتی بخرم.» وارد به او گفت: «نمیتوانی.
قطارهای یکشنبه وجود ندارند. دوباره گیر افتادیم. اینجا جای خوبی برای شام خوردن است، میتوانیم دور جدول زمانی بنشینیم.» هاروی در حالی که مستقیم به سمت پایین میرفت گفت: «توقف ممنوع. ایستگاه بعدی کارناوال است.» برنت گفت: «یک دقیقه صبر کن، ما از آن ایستگاه تماس میگیریم.» هاروی گفت: «و به خانه فرستاده شوید. از این بابت متشکریم.» برنت گفت: «ما قراره با هم تماس بگیریم، پس دیگه تمومه.» هاروی گفت: «خب، این طلسم نویس ما را آرام میکند.» به نظر نمیرسید عصبانی یا ناراضی باشد، انگار مثل همیشه خوشحال و بیخیال بود. به هر حال، نمیتوانستم ببینم طلسم نویس که از این بابت ناراحت است.
آن بچه ناراحت بود چون نمیتوانست نوشابه تهیه کند، اما هاروی اینطور نبود. وقتی طلسم نویس بعداً طلسم - بعد از اتفاقی که افتاد - به آن فکر کردم، یادم آمد که او عصبانی نبود. فکر کنم هیچوقت او را واقعاً عصبانی ندیدم. فقط گفت: «گیلانگ، ما داریم اشتباه زندگیمان را میکنیم. ایمنی حرف اول را میزند.»
سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۱:۴۴
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر