هیدج

ابن سينا

هیدج

مات و مبهوت ایستاد: با توجه به عزیمت جان تمپل و خانواده‌اش به اروپا در دوم آگوست، تاریخ مسابقه شنای مری تمپل به بیست و پنجم جولای تغییر یافته است. مدیریت اطمینان دارد که پیشاهنگان اردوگاه با این دعا تغییر تاریخ موافق خواهند بود و مقدمات خود را بر این اساس فراهم می‌کنند تا آقای تمپل و دخترش بتوانند در این رویداد جادو و طلسمات حضور داشته باشند. خانم مری تمپل مشتاق است که مانند گذشته جایزه را شخصاً اهدا کند. پسری پشت سر ویلفرد قدم زنان آمد و با کمی علاقه ایستاد تا هیدج آخرین اخبار را بخواند. اما ویلفرد رویش را برنگرداند و صدایش را فقط مثل یک خواب شنید.

صداهای شادی روی دریاچه انگار از دنیای دیگری می‌آمد. او صداهای ناهماهنگ پسرهای روی جادو و طلسمات ایوان را می‌شنید که کلاه‌های یکدیگر را از سرشان می‌افتادند؛ با این حال، آن صداها مبهم به نظر می‌رسیدند، طلسم مثل صداهایی که صدای انسان نبود و هیچ‌کس به آنها علاقه‌ای نداشت. او مبهوت و مبهوت نگاه کرد. او در نوعی خلسه تکرار کرد: « بیست و پنجم جولای ». فصل بیست و سوم پایین‌ترین جزر سپس رویش را برگرداند و متوجه شد پسری که پشت سرش مکث کرده بود، گرگ خاکستری، آلیسون بری، است. ویلفرد با لحنی انتزاعی گفت: «نمی‌دانستم تو هستی.» آلیسون گفت: «اوه، من می‌توانم به مردم خیلی نزدیک شوم و طلسم آنها متوجه قیدار نشوند.

هر کسی می‌تواند بفهمد که تو قبلاً ریون بودی، تو خواب بودی. خب، خیلی وقت نیست که منتظر بمانی تا ببینی کمپ دارد از دستت غذا می‌خورد، نه؟ تو قرار نیست کاری بکنی جز اینکه یک شوک بزرگ به این گروه وارد کنی.» ویلفرد گفت: «شوک - بله، حدس می‌زنم.» بری طلسم نویس گفت: «همه‌شون رو به حدس و گمان انداختی. فکر کنم پایین نهر یا یه جای دیگه تمرین می‌کنی، نه؟ همه وقتی میری دعا دنبالت می‌پرسن کجا میری؛ فکر می‌کنن حتماً یه دریاچه مخفی تو جنگل هست یا یه همچین چیزی. جیمینی، این منو یاد یه مشت‌زن حرفه‌ای تو محل تمرینش میندازه - ازش دور شو ! بهشون گفتم که تو یه روش جدید داری - باعث شده شب‌ها بیدار بمونن.» ویلفرد خرمدره با لحنی انتزاعی گفت: «فکر کنم می‌توانی

چه بیدار و چه خواب، یواشکی به آنها برسی.» بری خندید و گفت: «ارادتمند شما. بهترین دعانویس شهر حالا که این کار بهترین دعانویس شهر را به گردن کلاغ‌های شیطون انداختم، می‌توانم در آرامش بمیرم. تنها چیزی که بابتش متاسفم ویگ وایگاند است - آیا می‌دانید که او یک آدم خوب و سرزنش‌شده است؟ و او برای شما هم قوی است. او تنها کسی از گروه ریپ حمیدیه ون وینکل است که چیزی علیه شما نمی‌گوید - فقط ساکت می‌ماند.» ویلفرد با حسرت گفت: «بله؟ من یه جورایی دوستای صمیمیش بودم.» «بله، می‌دانم که بودی. او می‌خواهد برای ریونز شنا کند (اگر بیدار باشند) و دعا راستش را بخواهید، فکر می‌کنم امیدوار است تو برنده شوی.

کاش می‌توانستیم آنجا بمانیم، این را می‌دانم. اوه، مگر دوست نداشتم اینجا باشم تا موش آبی کوچک شورت بیچ را شکست دهم؟» ویلفرد با تعجب پرسید: «یعنی شما رفقا دارید می‌روید خانه؟» آلیسون گفت: «فردا. ما فقط اومدیم پرچم رو برداریم، می‌دونی. می‌دونی که یه یانکی نمی‌تونه زیاد از یانکیلند دور بمونه؛ قراره ماه آگوست رو تو یه اردو تو کنتیکت بگذرونیم. اوه، پسر، اگه خانواده‌ام بشنون که اینجا دیدمت تعجب نمی‌کنن! به هر حال، تابستون آینده اینجا می‌بینمت - این یه اردوئه، اینو می‌گم. نمی‌تونی یه سری گتوند به نیوهیون بزنی و کریسمس بهم سر بزنی؟ بابا اگه تو رو ببینه دیوونه می‌شه.» ویلفرد گفت: «من نمی‌توانم به خوبی تو بدوم.» «اوه، واقعاً؟ خب، پس تا نیوهیون شنا کن، می‌تونی این کار رو بکنی.» ویلفرد دستش را دراز کرد و

گفت: «فکر کنم باید همین الان خداحافظی کنم، شاید امروز دیگر شما را نبینم. فکر کنم با اتوبوس صبح زود می‌روی؟» «حتماً - تا وقتی که کلاغ‌ها آرام خوابیده‌اند. اگر از اینجا نرفته بودی و پشه‌ی جرسی نشده بودی، شاید الان گرگ خاکستری بودی. حالا طلسم نویس یادت باشد، برایم بنویس و دعا از برنده شدنت در مسابقه بگو - و طلسم نویس یادت باشد که قرار است در تعطیلات به نیوهیون بیایی. و قول طلسم نویس می‌دهم وقتی خواب هستی چیزی از تو نگیرم.» گرگ خاکستری دست چپش را در حالی که سه انگشتش را باز کرده بود، به نشانه‌ی دست دادن با پیشاهنگان دراز کرد، دست دادنی که در هر کجای دنیا که پیشاهنگان شناخته می‌شوند، مرسوم است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.