ماند؛ نه؟ واقعاً برای یک کودک لازم نیست؛ و بعد فکر میکنم آدم برای غرق کردن غمهایش به سرگرمیهای جامعه نیاز دارد !» و همه اینها با لحنی بسیار گستاخانه! بعضیها اصلاً اسم آن را نشنیدهاند، که برای من خیلی عجیب به نظر میرسد، کسانی که هیچ چیز دیگری را در داخل و خارج از خانه نمیبینند طلسم نویس و به آن فکر نمیکنند! و تا زندهام سو تریون را فراموش مشهد نمیکنم و از دوست داشتنش دست نمیکشم. او وقتی برای اولین بار مرا دید، درست در خیابان، مرا در آغوش گرفت و بوسید، و هرگز کلمهای نگفت، اما بهترین دعانویس شهر چشمانش خیس بود.
او یک زن و یک دوست است! بنابراین حالا میخواهم به شما در خارج از کشور بپیوندم، تا در میان تصاویر و موسیقی و آدمهای واقعی سفر کنم و زندگی کنم. این ماههای دوری از اجتماع، جذابیتش را از بین برده است. سعی کردم برگردم، اما نمیتوانم تحملش کنم. بیمعنی بودن یک بعدازظهر در خانه، بیش از آن چیزی است که بتوانم تحمل کنم. همه مدام همان حرفهای پوچ و پیش پا افتاده را برای هم تکرار میکنند. مکالمات اجتماعی از یک نظر شبیه اپرای واگنر است: از همان مضامین تشکیل شده است که بارها و بارها تکرار نیشابور میشوند؛ فقط در مکالمهای که به آن اشاره دعا شد، این مضامین سخنانی مرگبار، کسلکننده و احمقانه هستند.
در مورد مهمانیهای رقص و عصرانه، به نوعی دیگر به رقصیدن علاقهای ندارم طلسم نویس و دیدن دختران جوان تازهکار اطرافم تقریباً قلبم را میشکند، پر از خاطرات دخترم و آنچه میتوانست باشد. اشکها برای یک لباس یقه باز مناسب نیستند و نباید با پودر و جواهرات پوشیده شوند. نه، مری عزیزم، میبینم که در این جامعهی ما، همه ما آنقدر سنگدل میشویم که اگر غمی مانند غم من نداشته طلسم باشیم، ناامید میشویم. مردم خیلی زود فراموش کردند که من فرزندی داشتهام، یا حداقل سالهاست که او نمرده است. من دارم کمکم حوصلهام سر میرود، شاید به خاطر نوعی بیروحی که قبلاً داشتم؛ و کمکم طلسم متوجه شدم که هرگز به خاطر خودم دوست داشته نشدهام، بلکه بیرجند به خاطر آنچه میدادم و به خاطر فضای تفریحی که با تقریباً همیشه
شاد بودن و لذت بردن از خودم به ایجاد دعا آن کمک میکردم، دوست داشته شدهام. همانطور که خودتان در مورد جامعه گفتید، کاملاً رضایتبخش نیست. من هرگز زن کاملاً اجتماعی را ندیدهام که تا حدودی یا گاهی اوقات ناراضی نباشد. اولاً، آنها نمیتوانند به هر اندازه یا هر جایی که میخواهند بروند؛ و کمی بعد از اینکه تمام فرصتهایی را که میخواهند به دست میآورند، متوجه میشوند که این برای کامل کردن زندگی کافی نیست، و سپس کسالت خستگی با گذشت سالها شروع به خزیدن به سمت آنها طلسم نویس میکند، و شهرکرد خیلی زود پیری مانند کرمی شروع به خوردن شادیهایی میکند که داشتهاند.
اوه، نه! وقتی به این فکر میکنم که زندگیت چقدر پر است، به آدمهای جالبی که میشناسی - جادو و طلسمات نه فقط اسمهای توخالی با آدرسی شیک یا تاجی روی کاغذ یادداشتشان - به جاهایی که میبینی و کتابهایی که میخوانی؛ و بعد میشنوم که میگویی زندگیات خیلی کوتاه بهترین دعانویس شهر است که یک سوم چیزهایی را که دنیا به تو پیشنهاد میدهد ببینی یا از آنها لذت ببری! تو زن شادی هستی، تو! خب! خانه برای فروش است! چه اثاثیهای میخواهم انبار کنم! جان، که به طرز زودرسی پیر و نیمهجان شده رودهن و سعی میکند پول کافی برای ادامهی زندگیمان در نیویورک را آنطور که میخواستیم، به دست آورد، دقیقاً با روحیهی من وارد این کار شده است.
بهترین دعانویس شهر او جایگاهش را در جادو و طلسمات بورس اوراق بهادار فروخته است. او تمام منافع تجاریاش را اینجا واگذار کرده است. ما متوجه شدهایم که درآمد کافی داریم تا هر زمان که دوست داریم، به دعا طور متوسط، سفر کنیم و هر چند سالی که دوست داریم در خارج از کشور زندگی کنیم. وقتی دلتنگ خانه شویم - که مطمئناً هر دوی ما این کار را میکنیم، چون بالاخره ما آمریکاییهای خوبی هستیم - به اینجا برمیگردیم و بیسروصدا در خانهای کوچک، نزدیک همه، اما نه در گرداب - به اصطلاح، در کرانههای جامعه، ساکن میشویم، تا وقتی که دلمان خواست، بتوانیم برویم و کمی در آن، کمی بالاتر از مچ پا، پارو بزنیم.
او یک زن و یک دوست است! بنابراین حالا میخواهم به شما در خارج از کشور بپیوندم، تا در میان تصاویر و موسیقی و آدمهای واقعی سفر کنم و زندگی کنم. این ماههای دوری از اجتماع، جذابیتش را از بین برده است. سعی کردم برگردم، اما نمیتوانم تحملش کنم. بیمعنی بودن یک بعدازظهر در خانه، بیش از آن چیزی است که بتوانم تحمل کنم. همه مدام همان حرفهای پوچ و پیش پا افتاده را برای هم تکرار میکنند. مکالمات اجتماعی از یک نظر شبیه اپرای واگنر است: از همان مضامین تشکیل شده است که بارها و بارها تکرار نیشابور میشوند؛ فقط در مکالمهای که به آن اشاره دعا شد، این مضامین سخنانی مرگبار، کسلکننده و احمقانه هستند.
در مورد مهمانیهای رقص و عصرانه، به نوعی دیگر به رقصیدن علاقهای ندارم طلسم نویس و دیدن دختران جوان تازهکار اطرافم تقریباً قلبم را میشکند، پر از خاطرات دخترم و آنچه میتوانست باشد. اشکها برای یک لباس یقه باز مناسب نیستند و نباید با پودر و جواهرات پوشیده شوند. نه، مری عزیزم، میبینم که در این جامعهی ما، همه ما آنقدر سنگدل میشویم که اگر غمی مانند غم من نداشته طلسم باشیم، ناامید میشویم. مردم خیلی زود فراموش کردند که من فرزندی داشتهام، یا حداقل سالهاست که او نمرده است. من دارم کمکم حوصلهام سر میرود، شاید به خاطر نوعی بیروحی که قبلاً داشتم؛ و کمکم طلسم متوجه شدم که هرگز به خاطر خودم دوست داشته نشدهام، بلکه بیرجند به خاطر آنچه میدادم و به خاطر فضای تفریحی که با تقریباً همیشه
شاد بودن و لذت بردن از خودم به ایجاد دعا آن کمک میکردم، دوست داشته شدهام. همانطور که خودتان در مورد جامعه گفتید، کاملاً رضایتبخش نیست. من هرگز زن کاملاً اجتماعی را ندیدهام که تا حدودی یا گاهی اوقات ناراضی نباشد. اولاً، آنها نمیتوانند به هر اندازه یا هر جایی که میخواهند بروند؛ و کمی بعد از اینکه تمام فرصتهایی را که میخواهند به دست میآورند، متوجه میشوند که این برای کامل کردن زندگی کافی نیست، و سپس کسالت خستگی با گذشت سالها شروع به خزیدن به سمت آنها طلسم نویس میکند، و شهرکرد خیلی زود پیری مانند کرمی شروع به خوردن شادیهایی میکند که داشتهاند.
اوه، نه! وقتی به این فکر میکنم که زندگیت چقدر پر است، به آدمهای جالبی که میشناسی - جادو و طلسمات نه فقط اسمهای توخالی با آدرسی شیک یا تاجی روی کاغذ یادداشتشان - به جاهایی که میبینی و کتابهایی که میخوانی؛ و بعد میشنوم که میگویی زندگیات خیلی کوتاه بهترین دعانویس شهر است که یک سوم چیزهایی را که دنیا به تو پیشنهاد میدهد ببینی یا از آنها لذت ببری! تو زن شادی هستی، تو! خب! خانه برای فروش است! چه اثاثیهای میخواهم انبار کنم! جان، که به طرز زودرسی پیر و نیمهجان شده رودهن و سعی میکند پول کافی برای ادامهی زندگیمان در نیویورک را آنطور که میخواستیم، به دست آورد، دقیقاً با روحیهی من وارد این کار شده است.
بهترین دعانویس شهر او جایگاهش را در جادو و طلسمات بورس اوراق بهادار فروخته است. او تمام منافع تجاریاش را اینجا واگذار کرده است. ما متوجه شدهایم که درآمد کافی داریم تا هر زمان که دوست داریم، به دعا طور متوسط، سفر کنیم و هر چند سالی که دوست داریم در خارج از کشور زندگی کنیم. وقتی دلتنگ خانه شویم - که مطمئناً هر دوی ما این کار را میکنیم، چون بالاخره ما آمریکاییهای خوبی هستیم - به اینجا برمیگردیم و بیسروصدا در خانهای کوچک، نزدیک همه، اما نه در گرداب - به اصطلاح، در کرانههای جامعه، ساکن میشویم، تا وقتی که دلمان خواست، بتوانیم برویم و کمی در آن، کمی بالاتر از مچ پا، پارو بزنیم.
شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ ۱۴:۰۱
- ۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر