بندرعباس

ابن سينا

بندرعباس

«حالشان خوب است، سرورم.» استاد فردی گفت: «خوبه!» و سپس با آهی اضافه کرد: «خدا حفظشون کنه، بره‌های کوچولو!» آنها به آرامی و قدم به قدم از راه پله بزرگ بالا رفتند. در بالای پله ها، مجسمه ای از یک پری دریایی از میان تاریکی بیرون آمد که روی فواره ای خم شده بود تا به استقبال آنها برود - پیکری زیبا و دلربا که به نظر می رسید پوستش از گرما بالا می رود بندرعباس و اندامش حرکت می کند. در طبقه بالا نیز، یک سالن بزرگ با دیوارهای بلوط وجود داشت که درهای اتاق های متعددی به آن باز می شد.

پیشخدمت چند دقیقه ای در پایین درنگ کرده بود و دستور می داد و سپس به دنبال آنها می رفت، طلسم حالا دوباره جادو و طلسمات دکمه برق را فشار داد و سالن غرق در نور شد. او یک در را برای آنها باز کرد و در دیگری را فشار داد و آپارتمان های خصوصی استاد فردی در مقابل آنها باز شد. اتاق جلویی به جادو و طلسمات عنوان اتاق مطالعه مبله شده بود. در وسط کف، یک میز ماهون قرار داشت که با کتاب و جعبه سیگار پوشیده شده بود؛ دیوارها با رنگ‌ها و نمادهای طلسم نویس موسسه مورد نظر، و همچنین پرچم‌ها، پوسترهای قشم رنگی، عکس‌ها و لوازم ورزشی - راکت‌های تنیس، پاروهای قایق‌رانی، چوب‌های گلف و چوب‌های چوگان - تزئین شده بودند.

سر یک گوزن عظیم‌الجثه، تقریباً طلسم شش فوت طلسم دعا ارتفاع با شاخ‌هایش، به سر یک گاومیش روی دیوار مقابل خیره شده بود و کف صیقلی با پوست خرس و ببر جادو و طلسمات پوشیده شده بود. در امتداد دیوارها، کاناپه‌ها و صندلی‌های گهواره‌ای قرار داشتند، طاقچه‌های پنجره با پارچه‌های رنگ‌های ملایم و طرح‌های فانتزی پوشیده شده بودند؛ یک گوشه به هرمز سبک ایرانی مبله شده بود که اشیاء اصلی آن یک کاناپه بزرگ و کوتاه و یک چراغ بلند نقره‌ای بود. دری از بهترین دعانویس شهر یکی از دیوارها به اتاق خواب باز می‌شد و در کنار آن حمامی با وان ساخته شده از ناب‌ترین سنگ مرمر طلسم قرار داشت که حداقل ۴۰ هزار دلار قیمت داشت.

استاد فردی لحظه‌ای ساکت ایستاد و با لبخندی رضایت‌بخش، حیرت بی‌کلام یورگیس را تماشا کرد. سپس سگی از اتاق کناری آمد، یک سگ شکاری بهترین دعانویس شهر خونخوار عظیم‌الجثه که یورگیس هرگز مانند آن را ندیده بود. خمیازه کشید، دهانش را مانند دهان اژدها باز کرد و در حالی که دمش را تکان می‌داد، به آرامی به سمت مرد جوان رفت. صاحبش فریاد زد: «سلام، دیویی! دلت برام تنگ شده بود، پیرمرد؟ خب - سلام - سلام - حالا چی؟» سگ با غرش تهدیدآمیزی به یورگیس نگاه کرد. «آه، دیویی - ایشون دوست من آقای رادنوز هستن - دوست قدیمی فرماندار! آقای رادنوز، دریاسالار دیویی - اونجا، آقایان، دست بدید - هیس!» گوینده دعا با خستگی در یک صندلی خرم آباد راحتی بزرگ فرو رفت و «دریاسالار دیوی» کنارش نشست.

دیگر غرغر نمی‌کرد، بهترین دعانویس شهر اما چشم از یورگیس برنمی‌داشت. پیدا بود که آن «دریاسالار» حیوان بسیار عاقلی بود. پیشخدمت در را بسته بود و حالا در دهانش ایستاده بود و هر ثانیه یورگ را تماشا می‌کرد. خیلی زود صدای قدم‌هایی از بیرون شنیده شد و همین که در را باز کرد، خدمتکاری با لباس مبدل که یک میز شام پوشیده را حمل می‌کرد، وارد شد و به دنبال او دو مرد دیگر با سینی‌های پوشیده وارد شدند. دومی مثل مجسمه بی‌حرکت ایستاده بود، در حالی که اولی میز طلسم نویس طلسم نویس را روی آمل زمین گذاشت و خوراکی‌های خوشمزه را یکی پس از دیگری روی آن گذاشت.

پای‌های سرد، برش‌های کباب، ساندویچ‌های پنیر نازک، یک بشقاب هلو و خامه (در ماه جادو و طلسمات ژانویه!) و بیسکویت‌های کوچک با رنگ‌ها و شکل‌های مختلف وجود داشت؛ همچنین شش بطری شراب در محفظه‌های خنک‌کننده آنها بود. استاد فردی پس از نگاه کردن به غذا با خوشحالی فریاد زد: «این برای توئه! برو انجامش بده، پیرمرد رذل، دست و پاتو تکون بده!» پیشخدمت پشتی صندلی روبروی میز را گرفت و یورگیس فکر کرد که او می‌خواهد آن را زیر خود بکشد؛ اما بالاخره فهمید بهترین دعانویس شهر که دیگری قصد دارد صندلی را زیر او هل دهد، و سپس روی آن نشست، طلسم نویس هرچند با اکراه و تردید.

ارباب فردی متوجه حضور خدمتکارانی شد که مهمانش را نگران کرده بودند و با سر به آنها اشاره کرد: «می‌توانید بروید.» همه رفتند، به جز پیشخدمت. «همیلتون، تو هم می‌توانی جادو و طلسمات بروی.» گفت. مرد شروع کرد: «ارباب فردریک...» مرد جوان با عصبانیت فریاد زد: «برو گمشو! لعنت بهش، مگه نمی‌شنوی
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.