تلخی میریخت و میپرسید که آیا واقعاً او را دوست دارد. بیچاره یورگیس بهترین دعانویس شهر نمیفهمید این یعنی چه، و کاری از دستش برنمیآمد جز اینکه آخرین باری را که با همسرش بدرفتاری کرده بود به یاد بیاورد؛ و سپس اونا او را میبخشید و آنقدر هقهق میکرد تا خوابش میبرد. اواخر آوریل، یورگیس به پزشک مراجعه کرد، پایش را آتلبندی کرد و گفت که حالا میتواند دوباره کار کند. اما این کار به چیزی بیش از اجازه پزشک نیاز داشت؛ زیرا وقتی به کشتارگاه براون رسید، سرکارگر خرمشهر گفت که برایش غیرممکن بوده که جای یورگیس را برایش خالی نگه دارد.
یورگیس فهمید که این حرف صرفاً به دعا این معنی است که سرکارگر مرد دیگری را به جای خودش استخدام کرده طلسم نویس که به همان خوبی کار میکند و او نمیخواهد مزاحمش شود. او با ناراحتی در درگاه ایستاد و لحظهای کار دوستان و همکاران قدیمیاش را تماشا کرد و سپس بیرون رفت تا به جمعیت عظیم بیکاران بپیوندد. این بار یورگیس به اندازه دفعه اول که درخواست کار کرده بود، احساس امیدواری نمیکرد و دلیل چندان موجهی هم برای آن نداشت. او دیگر قویترین فرد گروه نبود؛ لاغر و نحیف شده بود و لباسهایش به او نمیچسبید. صدها نفر از آنها بودند که از نظر ظاهری و خلق و خو به بدی او بودند و ماهها در تمام کارخانههای پکینگتاون دزفول سرگردان بودند.
آن لحظه، لحظه سختی در زندگی یورگیس بود و اگر ارادهاش ضعیفتر بود، راه اکثر آنها را در پیش میگرفت. این بدبختهای بیکار اغلب هر روز طلسم صبح در اطراف ساختمانهای کارخانه پرسه میزدند، تا اینکه پلیس، در مقام رسمی طلسم نویس خود، آنها را مانند دستهای سگ گرسنه از آنجا دور میکرد. آنها پراکنده میشدند، اما خیلی زود دوباره در گروههای بزرگتر یا کوچکتر در انواع "سالنها" جمع میشدند. تنها تعداد بسیار کمی از آنها اراده مقاومت در برابر وسوسه را داشتند. اکثر آنها در نهایت به میخانهها آبادان میرفتند، جایی که تمام عصرها و شبها را در طلسم آنجا میگذراندند.
یورگیس از همه اینها نجات یافت - تا حدی، بدون شک، به این دلیل که هوا خوب بود و او مجبور نبود به داخل خانه برود؛ اما عمدتاً به این دلیل که همیشه بهترین دعانویس شهر چهره کوچک رنجور همسرش را در ذهن خود نگه میداشت. او باید شغلی پیدا کند، زیرا هر روز و هر ساعت نبردی با بدبختی در پیش داشت. او باید شغلی پیدا کند! او باید دوباره جایی پیدا کند و مقداری پول برای گذراندن زمستان بعدی به دست آورد. اما کاری برای او وجود نداشت. او تقریباً به سراغ همه اعضای اتحادیهاش طلسم نویس رفت - یورگیس اهواز تا این لحظه عضو اتحادیه طلسم باقی مانده بود - و از آنها خواست تا از طرف او دعا صحبت کنند.
او برای کار به همه، هر کجا، مراجعه میکرد. تمام روز در ساختمانهای کارخانه قدم میزد؛ و پس از یک یا دو هفته، وقتی که به تمام کشتارگاهها سر زد و به هر اتاقی که میتوانست وارد شود، سر زد و شنید که کاری برای پیدا کردن وجود ندارد، فکر میکرد که شاید در مکانهایی که برای اولین بار از آنها بازدید کرده بود، شانسی داشته باشد؛ و بنابراین یک دور جدید را آغاز کرد، تا اینکه سرانجام دربانان و "مجریان" همه شرکتها او را از ظاهرش شناختند و بدون هیچ دردسری او را بیرون کردند. او چارهای نداشت جز اینکه بجنورد صبح زود دوباره به جمع بزرگ بیکاران بپیوندد و جایی در ردیف جلو آنها بگیرد، و وقتی آن تلاشها نیز بینتیجه ماند، به خانه برود و با کاترینا و
پسر کوچکش بازی کند. بدتر از همه این بود جادو و طلسمات که یورگیس به خوبی میدانست که این ماجرا در نهایت به کجا ختم میشود. در ابتدا او قوی و مشتاق بود و از همان روز اول شغلی پیدا کرده بود؛ اما حالا موجودی ضعیف، شکسته و بیمیل بود، ماشینی فرسوده که هیچکس علاقهای به کار کردن با آن نداشت. آنها تمام قدرت و دعا تمام جوهره او را در کارخانههایشان مکیده بودند - و سپس او را مانند یک دستکش پاره به کناری انداخته بودند! و البته یورگیس با مردان دیگری آشنا شد که طلسم نویس آنها نیز شغل خود را از دست داده بودند و به همان تجربیاتی رسیده بودند که او داشت.
مردانی بودند که بیست جادو و طلسمات یا سی سال کار خود را بهترین دعانویس شهر طلسم به درستی انجام داده بودند - مردانی پیر و مو خاکستری که شغل، دستمزد و نان خود
یورگیس فهمید که این حرف صرفاً به دعا این معنی است که سرکارگر مرد دیگری را به جای خودش استخدام کرده طلسم نویس که به همان خوبی کار میکند و او نمیخواهد مزاحمش شود. او با ناراحتی در درگاه ایستاد و لحظهای کار دوستان و همکاران قدیمیاش را تماشا کرد و سپس بیرون رفت تا به جمعیت عظیم بیکاران بپیوندد. این بار یورگیس به اندازه دفعه اول که درخواست کار کرده بود، احساس امیدواری نمیکرد و دلیل چندان موجهی هم برای آن نداشت. او دیگر قویترین فرد گروه نبود؛ لاغر و نحیف شده بود و لباسهایش به او نمیچسبید. صدها نفر از آنها بودند که از نظر ظاهری و خلق و خو به بدی او بودند و ماهها در تمام کارخانههای پکینگتاون دزفول سرگردان بودند.
آن لحظه، لحظه سختی در زندگی یورگیس بود و اگر ارادهاش ضعیفتر بود، راه اکثر آنها را در پیش میگرفت. این بدبختهای بیکار اغلب هر روز طلسم صبح در اطراف ساختمانهای کارخانه پرسه میزدند، تا اینکه پلیس، در مقام رسمی طلسم نویس خود، آنها را مانند دستهای سگ گرسنه از آنجا دور میکرد. آنها پراکنده میشدند، اما خیلی زود دوباره در گروههای بزرگتر یا کوچکتر در انواع "سالنها" جمع میشدند. تنها تعداد بسیار کمی از آنها اراده مقاومت در برابر وسوسه را داشتند. اکثر آنها در نهایت به میخانهها آبادان میرفتند، جایی که تمام عصرها و شبها را در طلسم آنجا میگذراندند.
یورگیس از همه اینها نجات یافت - تا حدی، بدون شک، به این دلیل که هوا خوب بود و او مجبور نبود به داخل خانه برود؛ اما عمدتاً به این دلیل که همیشه بهترین دعانویس شهر چهره کوچک رنجور همسرش را در ذهن خود نگه میداشت. او باید شغلی پیدا کند، زیرا هر روز و هر ساعت نبردی با بدبختی در پیش داشت. او باید شغلی پیدا کند! او باید دوباره جایی پیدا کند و مقداری پول برای گذراندن زمستان بعدی به دست آورد. اما کاری برای او وجود نداشت. او تقریباً به سراغ همه اعضای اتحادیهاش طلسم نویس رفت - یورگیس اهواز تا این لحظه عضو اتحادیه طلسم باقی مانده بود - و از آنها خواست تا از طرف او دعا صحبت کنند.
او برای کار به همه، هر کجا، مراجعه میکرد. تمام روز در ساختمانهای کارخانه قدم میزد؛ و پس از یک یا دو هفته، وقتی که به تمام کشتارگاهها سر زد و به هر اتاقی که میتوانست وارد شود، سر زد و شنید که کاری برای پیدا کردن وجود ندارد، فکر میکرد که شاید در مکانهایی که برای اولین بار از آنها بازدید کرده بود، شانسی داشته باشد؛ و بنابراین یک دور جدید را آغاز کرد، تا اینکه سرانجام دربانان و "مجریان" همه شرکتها او را از ظاهرش شناختند و بدون هیچ دردسری او را بیرون کردند. او چارهای نداشت جز اینکه بجنورد صبح زود دوباره به جمع بزرگ بیکاران بپیوندد و جایی در ردیف جلو آنها بگیرد، و وقتی آن تلاشها نیز بینتیجه ماند، به خانه برود و با کاترینا و
پسر کوچکش بازی کند. بدتر از همه این بود جادو و طلسمات که یورگیس به خوبی میدانست که این ماجرا در نهایت به کجا ختم میشود. در ابتدا او قوی و مشتاق بود و از همان روز اول شغلی پیدا کرده بود؛ اما حالا موجودی ضعیف، شکسته و بیمیل بود، ماشینی فرسوده که هیچکس علاقهای به کار کردن با آن نداشت. آنها تمام قدرت و دعا تمام جوهره او را در کارخانههایشان مکیده بودند - و سپس او را مانند یک دستکش پاره به کناری انداخته بودند! و البته یورگیس با مردان دیگری آشنا شد که طلسم نویس آنها نیز شغل خود را از دست داده بودند و به همان تجربیاتی رسیده بودند که او داشت.
مردانی بودند که بیست جادو و طلسمات یا سی سال کار خود را بهترین دعانویس شهر طلسم به درستی انجام داده بودند - مردانی پیر و مو خاکستری که شغل، دستمزد و نان خود
پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ ۱۰:۴۰
- ۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر