تهران

ابن سينا

تهران

ماه اوت بماند؛ گروهش شنبه از راه می‌رسند.» مرد گفت: «جوانِ سرزنده و پاک.» تام طلسم گفت: «او خیلی خوش‌شانس و بی‌خیال است.» مرد حدود دوازده نامه و جادو و طلسمات کارت و دسته‌ای کاغذ به او داد و به راهش ادامه داد. تام دوباره روی نیمکت نشست و نگاهی به آنها انداخت. شکی نبود که روی و گروه دارند می‌آیند؛ ظاهراً آنها طبق معمول طلسم نویس خودشان می‌آمدند، چون کارتی از روی خطاب به عمو جب بود که روی آن نوشته شده بهترین دعانویس شهر بود: شنبه با قطار طلسم نویس عصر می‌رسیم. امیدوارم بتوانید یک تهران چادر دور از جمعیت به ما بدهید. به چاکلت دراپ بگویید که صبح یکشنبه کیک گندمی داشته باشد.

اشتهای پیوی با اکسپرس زودتر ارسال می‌شود. هزینه‌ها را بپردازید. خیلی طولانی، بعداً می‌بینمت. پی‌نوشت: بیسکویت داغ هم بخور. روی . ۱۵۰ چند نامه از دفتر اردوگاه برای عمو جب بود و بقیه نامه‌ها برای پیشاهنگان اردوگاه بود که تام آنها را نمی‌شناخت، چون هیچ آشنایی با آنها نداشت. یک نامه برای تام بود که مهر پستی دانسبورگ، اوهایو را داشت و او با کنجکاوی آن را باز کرد و با حیرت فزاینده‌ای خواند. نوشته شده بود: تام اسلید عزیز دعا : بالاخره به آنجا نرسیدم، اما حالا داریم می‌آییم، تمام تجهیزات، کیف و چمدان. فکر کنم خراسان رضوی فکر می‌کنی من جزو گمشده‌ها هستم، چون طلسم این همه مدت از من خبری نشده.

اما شنبه بهترین گروه دیده‌بانان این طرف مریخ را به تو نشان می‌دهم. پس گوساله پرواری را سر ببرید که داریم می‌آیم. اسلید، همین الان که دارم این نامه را برایت می‌نویسم، مطمئنم که چند روز پیش از شرق، خیلی خلوت، راه افتادم و می‌خواستم سری به تو بزنم و قبل از اینکه این جماعت پر سر و صدا فرصتی برای دخالت پیدا کنند، یک سری به تو بزنم. باید یواشکی از آنها دور شویم خراسان شمالی و تنها در جنگل پیاده شویم و درباره گذشته‌های فرانسه صحبت کنیم. شاید باورتان نشود، اما من تا کلمبوس رفتم و تلگرافی از رئیسم آمد: «بیا تو، بیا تو، هر جا که هستی.» مگر می‌شود جلویش جادو و طلسمات را طلسم نویس گرفت؟ پس برگشتم.

پیرمرد، باید وصیت‌نامه را هم ببری. اهمیتی نمی‌دهی؛ حالا من با نیروهای اعزامی‌ام می‌آیم و من و تو دعا آنها را خنثی خواهیم کرد. یکی از بهترین دعانویس شهر کارمندان ما مریض شده بود، مشکل همین بود. و من آنقدر مشغول انجام کار او و کار خودم و آماده کردن این طلسم گروه از سرخپوستان وحشی برای حمله به کمپ تمپل بوده‌ام که وقت نکرده‌ام نامه‌ای بنویسم، این یک واقعیت خوزستان است. حتی در همین لحظه، یک جوان بی‌عرضه در گوشم فریاد می‌زند که از دیدن آن یارو که در فرانسه به او پناه برده‌ام دیوانه شده است. او می‌گوید فکر می‌کند گروهی که با او قاطی شده‌ای، حتماً فکر می‌کنند تو یک قهرمان بزرگ هستی.

پس خداحافظ، تا وقتی که ببینمت، دبلیو . بارنارد تام دو، سه بار، با ناامیدی کامل، این نامه را خواند. معنی‌اش چه بود؟ چشمانش را تنگ کرد و امضا را با دقت بررسی کرد، انگار می‌خواست مطمئن شود که آن جادو و طلسمات را درست زنجان خوانده است. نام دبلیو. بارنارد روی آن بود. دست‌خط بهترین دعانویس شهر هم مال بارنارد بود. و مهر پست پاکت، دو روز قبل طلسم نویس از رسیدنش، در دانسبورگ، اوهایو، خورده بود. چطور ممکن است چنین چیزی باشد؟ معنی‌اش چه بهترین دعانویس شهر بود؟ ۱۵۲ فصل بیست و ششم دوست لوک خوش شانس تام در حالتی از خلسه از میان جنگل برگشت، یک بار مکث کرد تا دوباره نامه را مرور کند و امضا را با طلسم دقت طلسم بررسی کند.

او بیمار را در حال راه رفتن یافت، بدون هیچ یادآوری از حادثه‌ای که برایش اتفاق افتاده بود، جز زخم روی پیشانی‌اش. وقتی به میان جنگل نگاه کرد و تام را دید که می‌آید، آشکارا مضطرب و منتظر بود. مشخص بود که او در حالت تعلیق است، اما تام که بهترین دعانویس شهر کوچکترین حشره یا مبهم‌ترین ردپا را در مسیر متوجه می‌شد، این را ندید. با بی‌تفاوتیِ خاصی گفت: «سلام اسلیدی، دنبال کرمِ سحرخیز باش؟» بی‌اختیار نگاهی گذرا به جیب تام انداخت. جادو و طلسمات تام پرسید: «سردردت کاملاً خوب شد؟» گفت: «درست مثل تو یواشکی رفتم.» «من۱۵۳با کنجکاوی پنهانی پرسید: «داشتم فکر می‌کردم کجایی.

می‌بینم که برای پست رفته بودی. کاری داری؟» تام گفت: «دارند می‌آیند.» «کی میاد؟» تام پاسخ داد: «روی و گروه.» «اوه. چیز مهمی نیست، ها؟» تام گفت: «برای اردو طلسم نویس چند تا نامه دارم؛ دارم می‌رم کلبه‌ی عمو جب؛ زود برمی‌گردم.»
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.