«یک سال پس از اینکه در برایتون نقش مادر کول را بازی کردم، از لرد باریمور دعوتی به خانهاش، در آن زمان روی استاین، دریافت کردم. یک شب، وقتی شامپاین مانع از پایان آرام شب شد، لرد باریمور پیشنهاد داد، زیرا یک گیتار طلسم نویس در خانه بود، که من با آن بنوازم. قرار بود من نوازنده باشم و او، با لباس آشپز، قرار بود «ما عزیزم» را بخواند. بر این اساس، او مرا به قسمت دیگری از استاین، زیر پنجرهی خانم فیتزهربرت، برد بهترین دعانویس شهر (ساعت سه بود) و او خواند، در حالی که من همراهی میکردم. روز بعد، او به من گفت (فکر کنم با کنجکاوی) که شاهزاده گفته است: «باریمور، هر چقدر جادو و طلسمات دلت میخواهد میتوانی خودت را احمق جلوه لاهیجان بدهی؛ اما اگر میدانستم آنجلو است.
شلاق به دریا میانداختم.»[61] «علاقهی لرد باریمور به چیزهای عجیب و غریب همیشه ذهنش را مشغول میکرد. چه در لندن و چه در وارگریو، همیشه با روحیهای بالا بود و به این فکر میکرد که در طول روز چه دعا خوش بگذراند. با لندن شروع میکنم. بعد از شام، ساعت یازده نشسته بود.» ساعت یک بعد از ظهر، در یکی از گرمترین شبهای ماه ژوئیه، طلسم او پیشنهاد داد که تمام گروه به واکسهال بروند. کالسکهای که سفارش داده شده بود، مستقیماً از داخل پر شده بود؛ و کالسکههای دیگر، که بیرون بودند، بیشتر رشت با شراب پر شده بودند تا دعا با شوخی، و سر و صدای زیادی در خیابانها ایجاد میکردند.
مدت زیادی در واکسهال نمانده بود که لرد باریمور، کشیش جوانی را که کمی از ما دورتر بود، صدا زد. وقتی به او نزدیک شد و از او پرسیدند: «شام خوردهاید؟» در کمال تعجب ما، او پاسخ داد: «خب، چطور، سرورم، من هنوز چیزی نخوردهام.» لرد باریمور، پیشخدمتی که در آن زمان از آنجا میگذشت، جادو و طلسمات گفت: «شما من را میشناسید؛ بگذارید آن آقا هر چه میخواهد بخورد.» او به کشیش گفت که به او بگوید و هر چقدر که میخواهد پانچ آراک سفارش دهد. او گفت: «ممنون، سرورم، چون گرسنهام شده و برایم مهم یاسوج نیست چقدر زود طلسم نویس کمی غذا بخورم.» «لرد باریمور آن روز صبح، بدون اطلاع ما، تدبیری اندیشیده بود تا تام هوپر، مرد حلبی (یکی از اولین مشتزنهای آن زمان)، را به عنوان روحانی بپوشاند.
در واکسهال منتظر بماند، در صورتی که دچار اختلاف شویم. این شوالیهی مشتزن اکنون جای لاک دعا را پر کرده بود و دائماً پشت کالسکه بود، یک طرفدار قسمخورده با چشمان سیاه و چهرههای از ریخت افتاده. لباسهای سیاه، کلاه رسمی، موهای پودر شده و فر خوردهاش، او را آنقدر پنهان کرده بود که در ابتدا برای همه ما ناشناخته بهترین دعانویس شهر بود، اگرچه گویش عجیب هوپر باید به زودی او را برای پیشخدمتها آشکار میکرد. این یک حیلهی جنگی از جانب لرد باریمور بود. حدود ساعت سه، هنگام شام، لرد قم فالکلند، هنری باری، سر فرانسیس مولینکس و غیره از گروه ما بودند.
در این طلسم زمان، سر و صدا و آشوب مداومی وجود داشت و مشتزن شروع به کار کرده بود.» «ناگهان، همه به سمت ارکستر دویدند، به نظر میرسید تمام باغ آشفته شده است، و دعا گروه ما، با بیصبری تمام، به بیرون هجوم آوردند، کسانی که در انتهای جایگاه بودند، از روی میز راه میرفتند و ظرفها را لگد میکردند. به نظر میرسد که اثرات مشت نه تنها کردستان به سر هوپر خورده طلسم بود، بلکه بر مشتهایش نیز تأثیر گذاشته بود، زیرا طلسم او اهل دعوا با همه بود. یک رینگ بزرگ درست کردند؛ و او با حالتی بوکسورانه تهدید کرد که با هر کسی مبارزه خواهد کرد؛ اما همه از جلوی او کنار رفتند.» «فلیکس مککارتی، ایرلندی قدبلند و خوشقیافهای که در آن زمان همه او را میشناختند، خیلی
زود راه خود را از میان جمعیت باز کرد و یقهاش را گرفت و همزمان گفت: «ای رذل، تو هوپر بوکسور هستی؛ اگر همین الان از باغ بیرون نروی، بیرونت میاندازم.» جمعیت وحشتزده که قبلاً وقتی او به آنها نزدیک طلسم نویس میشد عقبنشینی میکردند، حالا جلو آمدند. وقتی هوپر جادو و طلسمات خود را در محاصره دید و فریاد عمومی «بیرونش بیندازید» را شنید، هرچه سریعتر عقبنشینی کرد و بدین ترتیب از خشم کسانی که اگر دستگیر میشد، او را جادو و طلسمات از باغ بیرون نمیگذاشتند، در امان ماند.
شلاق به دریا میانداختم.»[61] «علاقهی لرد باریمور به چیزهای عجیب و غریب همیشه ذهنش را مشغول میکرد. چه در لندن و چه در وارگریو، همیشه با روحیهای بالا بود و به این فکر میکرد که در طول روز چه دعا خوش بگذراند. با لندن شروع میکنم. بعد از شام، ساعت یازده نشسته بود.» ساعت یک بعد از ظهر، در یکی از گرمترین شبهای ماه ژوئیه، طلسم او پیشنهاد داد که تمام گروه به واکسهال بروند. کالسکهای که سفارش داده شده بود، مستقیماً از داخل پر شده بود؛ و کالسکههای دیگر، که بیرون بودند، بیشتر رشت با شراب پر شده بودند تا دعا با شوخی، و سر و صدای زیادی در خیابانها ایجاد میکردند.
مدت زیادی در واکسهال نمانده بود که لرد باریمور، کشیش جوانی را که کمی از ما دورتر بود، صدا زد. وقتی به او نزدیک شد و از او پرسیدند: «شام خوردهاید؟» در کمال تعجب ما، او پاسخ داد: «خب، چطور، سرورم، من هنوز چیزی نخوردهام.» لرد باریمور، پیشخدمتی که در آن زمان از آنجا میگذشت، جادو و طلسمات گفت: «شما من را میشناسید؛ بگذارید آن آقا هر چه میخواهد بخورد.» او به کشیش گفت که به او بگوید و هر چقدر که میخواهد پانچ آراک سفارش دهد. او گفت: «ممنون، سرورم، چون گرسنهام شده و برایم مهم یاسوج نیست چقدر زود طلسم نویس کمی غذا بخورم.» «لرد باریمور آن روز صبح، بدون اطلاع ما، تدبیری اندیشیده بود تا تام هوپر، مرد حلبی (یکی از اولین مشتزنهای آن زمان)، را به عنوان روحانی بپوشاند.
در واکسهال منتظر بماند، در صورتی که دچار اختلاف شویم. این شوالیهی مشتزن اکنون جای لاک دعا را پر کرده بود و دائماً پشت کالسکه بود، یک طرفدار قسمخورده با چشمان سیاه و چهرههای از ریخت افتاده. لباسهای سیاه، کلاه رسمی، موهای پودر شده و فر خوردهاش، او را آنقدر پنهان کرده بود که در ابتدا برای همه ما ناشناخته بهترین دعانویس شهر بود، اگرچه گویش عجیب هوپر باید به زودی او را برای پیشخدمتها آشکار میکرد. این یک حیلهی جنگی از جانب لرد باریمور بود. حدود ساعت سه، هنگام شام، لرد قم فالکلند، هنری باری، سر فرانسیس مولینکس و غیره از گروه ما بودند.
در این طلسم زمان، سر و صدا و آشوب مداومی وجود داشت و مشتزن شروع به کار کرده بود.» «ناگهان، همه به سمت ارکستر دویدند، به نظر میرسید تمام باغ آشفته شده است، و دعا گروه ما، با بیصبری تمام، به بیرون هجوم آوردند، کسانی که در انتهای جایگاه بودند، از روی میز راه میرفتند و ظرفها را لگد میکردند. به نظر میرسد که اثرات مشت نه تنها کردستان به سر هوپر خورده طلسم بود، بلکه بر مشتهایش نیز تأثیر گذاشته بود، زیرا طلسم او اهل دعوا با همه بود. یک رینگ بزرگ درست کردند؛ و او با حالتی بوکسورانه تهدید کرد که با هر کسی مبارزه خواهد کرد؛ اما همه از جلوی او کنار رفتند.» «فلیکس مککارتی، ایرلندی قدبلند و خوشقیافهای که در آن زمان همه او را میشناختند، خیلی
زود راه خود را از میان جمعیت باز کرد و یقهاش را گرفت و همزمان گفت: «ای رذل، تو هوپر بوکسور هستی؛ اگر همین الان از باغ بیرون نروی، بیرونت میاندازم.» جمعیت وحشتزده که قبلاً وقتی او به آنها نزدیک طلسم نویس میشد عقبنشینی میکردند، حالا جلو آمدند. وقتی هوپر جادو و طلسمات خود را در محاصره دید و فریاد عمومی «بیرونش بیندازید» را شنید، هرچه سریعتر عقبنشینی کرد و بدین ترتیب از خشم کسانی که اگر دستگیر میشد، او را جادو و طلسمات از باغ بیرون نمیگذاشتند، در امان ماند.
یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۲۱:۳۴
- ۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر