با طعنه از سرگرد در مورد تأثیر جدی که ظاهر او بر بهترین دعانویس شهر قلب خانمها داشته تعریف کرد، او با عصبانیت بسیار طلسم نامهای را که دریافت کرده بود از جیبش بیرون آورد و اعلام کرد که این یک بهترین دعانویس شهر توهین بهترین دعانویس شهر کامل به اوست و تنها انگیزه نویسنده توهین و تمسخر او بوده است. شاهزاده اجازه خواست تا جادو و طلسمات نامه را بخواند و پس از خواندن آن، کاملاً با نظر سرگرد موافق بود که هیچ انگیزه دیگری نمیتوانست نویسنده را به جز بزرگترین توهین به او تحریک ساری کند. خشم سرگرد بالا گرفت. او فریاد زد: «حمله برقآسا و هول! اگر میتوانستم طلسم نویس نویسنده را پیدا کنم، فوراً رضایتم را جلب میکرد.» شاهزاده گفت: «من روحیهات را تحسین میکنم؛ چقدر توهینآمیز است که از هیکل عجیب و غریبت حرف بزنیم.»
آقای فاکس گفت: «و بعد هم اینکه هیکل باوقار، راست و قائم شما را طلسم به تمسخر بگیرند.» کاپیتان موریس گفت: «و حالا از ژستهایتان بگویم.» سرگرد فریاد زد: «نبات! اما نویسندهاش پیدا خواهد شد.» شاهزاده پرسید: «آیا کوچکترین اطلاعی از خط نداری؟ فکر میکنم حروف تا حدودی برای من آشنا هستند. اجازه دهید دوباره نامه را بخوانم.» نامه به شاهزاده داده شد. او گفت: «مطمئنم که اشتباه نمیکنم؛ این دستخط آن مرد شیطان صفت، شریدان، است.» سرگرد فریاد زد: «شریدان! غیرممکنه - نمیتونه!» شاهزاده بابل گفت: «نامه را به فاکس بده؛ او خط شریدان را خوب میشناسد.» فاکس در حالی که به نامه نگاه میکرد گفت: «این بدون شک دستخط شریدان است.» سرگرد در حالی که از سر میز بلند میشد، گفت: «پس او فوراً جادو و طلسمات رضایت مرا جلب خواهد
کرد.» و رو به کاپیتان موریس کرد و از او خواست که حامل پیامش به آقای شریدان باشد. کاپیتان موریس پس از نوشتن یادداشت، که در آن عذرخواهی کامل و علنی درخواست شده بود، یا محل بهترین دعانویس شهر ملاقات تعیین شده بود، با آن اعزام شد. و در این فاصله او (سرگرد) به اقامتگاه خود میرفت تا منتظر پاسخ آقای شریدان بماند. شاهزاده اکنون دعا وانمود میکرد بروجرد که دخالت میکند و آمادگی خود را برای میانجیگری بین طرفین ابراز میکرد، اما در عین حال، هر از گاهی، با کنایههای زیرکانه در مورد زشتی توهین و تعریف از او به خاطر رفتار جسورانهاش در آن موقعیت، شعله خشم سرگرد را افزایش میداد.
سرگرد مصمم بود که آرام نشود و در حالی که زیر لب میگفت: «دی... آن مرد گستاخ! آن هیکل عجیب و غریب! آن قیافه قائم! آن ژستهای اشاره!» از اتاق خارج شد. سرگرد به محض بهترین دعانویس شهر اینکه بازنشسته شد، تمام گروه با صدای بلند شروع جادو و طلسمات به خنده کردند. شاهزاده آورده بود او را تا جایی که میخواست، همراهی کرد و حدود یک ساعت بعد، کاپیتان موریس به همراه شریدان از راه رسیدند و شریدان بلافاصله وارد فضای ماجرا شد. سپس توافق شد که شریدان این چالش را بپذیرد و صبح روز کرمانشاه بعد، هنگام طلوع آفتاب، در باترسی فیلدز، مأمور را تعیین کند و آقای فاکس حامل پاسخ آقای شریدان به سرگرد آزرده خاطر باشد و آقای شریدان از طرف خود متعهد شود که کمکهای جراحی لازم را ارائه دهد.
صبح روز بعد، گروهها سر وقت در محل حاضر شدند؛ سرگرد به همراه کاپیتان موریس، آقای شریدان و آقای فاکس، شاهزاده ولز، که لباس جراح به تن داشتند، در کالسکهای که آقایان دومی را حمل میکرد، نشستند. مقدمات معمول انجام شد و گروهها در جایگاههای خود قرار گرفتند. علامت آتش طلسم طلسم داده شد؛ اما شلیکی صورت نگرفت. ثانیهشمارها برای بار دوم قزوین تپانچهها را طلسم نویس طلسم پر کردند؛ گروهها دوباره شلیک کردند؛ باز هم هیچ شلیکی انجام نشد. سرگرد به نفر دومش دعا گفت: «لعنتی، این یارو! من که نمیتونم بزنمش.» کاپیتان موریس که با نهایت زحمت میتوانست حواس پرتیهای خندهدارش را مرتب نگه دارد، گفت: «آتشسومی معمولاً اثر میکند.» در حالی که شاهزاده در کالسکه از حرکات عجیب و غریب سرگرد تقریباً از خنده منفجر شده بود.
برای سومین بار علامت آتش داده شد. اثر آن قطعی بود؛ آقای شریدان، گویی مرده، به پشت افتاد. کاپیتان موریس گفت: «به دست خدا کشته شد! بیایید فوراً پرواز جادو و طلسمات کنیم.» و بدون اینکه به سرگرد فرصت دهد تا خودش را جمع و جور کند، او را با عجله به سمت کالسکه برد که بلافاصله به سمت شهر حرکت کرد. شاهزاده از کالسکه پیاده شد، تقریباً از خنده غش کرده بود، و به شریدان و فاکس پیوست، که اولی به محض اینکه کالسکه سرگرد از دیدرس خارج شد.
آقای فاکس گفت: «و بعد هم اینکه هیکل باوقار، راست و قائم شما را طلسم به تمسخر بگیرند.» کاپیتان موریس گفت: «و حالا از ژستهایتان بگویم.» سرگرد فریاد زد: «نبات! اما نویسندهاش پیدا خواهد شد.» شاهزاده پرسید: «آیا کوچکترین اطلاعی از خط نداری؟ فکر میکنم حروف تا حدودی برای من آشنا هستند. اجازه دهید دوباره نامه را بخوانم.» نامه به شاهزاده داده شد. او گفت: «مطمئنم که اشتباه نمیکنم؛ این دستخط آن مرد شیطان صفت، شریدان، است.» سرگرد فریاد زد: «شریدان! غیرممکنه - نمیتونه!» شاهزاده بابل گفت: «نامه را به فاکس بده؛ او خط شریدان را خوب میشناسد.» فاکس در حالی که به نامه نگاه میکرد گفت: «این بدون شک دستخط شریدان است.» سرگرد در حالی که از سر میز بلند میشد، گفت: «پس او فوراً جادو و طلسمات رضایت مرا جلب خواهد
کرد.» و رو به کاپیتان موریس کرد و از او خواست که حامل پیامش به آقای شریدان باشد. کاپیتان موریس پس از نوشتن یادداشت، که در آن عذرخواهی کامل و علنی درخواست شده بود، یا محل بهترین دعانویس شهر ملاقات تعیین شده بود، با آن اعزام شد. و در این فاصله او (سرگرد) به اقامتگاه خود میرفت تا منتظر پاسخ آقای شریدان بماند. شاهزاده اکنون دعا وانمود میکرد بروجرد که دخالت میکند و آمادگی خود را برای میانجیگری بین طرفین ابراز میکرد، اما در عین حال، هر از گاهی، با کنایههای زیرکانه در مورد زشتی توهین و تعریف از او به خاطر رفتار جسورانهاش در آن موقعیت، شعله خشم سرگرد را افزایش میداد.
سرگرد مصمم بود که آرام نشود و در حالی که زیر لب میگفت: «دی... آن مرد گستاخ! آن هیکل عجیب و غریب! آن قیافه قائم! آن ژستهای اشاره!» از اتاق خارج شد. سرگرد به محض بهترین دعانویس شهر اینکه بازنشسته شد، تمام گروه با صدای بلند شروع جادو و طلسمات به خنده کردند. شاهزاده آورده بود او را تا جایی که میخواست، همراهی کرد و حدود یک ساعت بعد، کاپیتان موریس به همراه شریدان از راه رسیدند و شریدان بلافاصله وارد فضای ماجرا شد. سپس توافق شد که شریدان این چالش را بپذیرد و صبح روز کرمانشاه بعد، هنگام طلوع آفتاب، در باترسی فیلدز، مأمور را تعیین کند و آقای فاکس حامل پاسخ آقای شریدان به سرگرد آزرده خاطر باشد و آقای شریدان از طرف خود متعهد شود که کمکهای جراحی لازم را ارائه دهد.
صبح روز بعد، گروهها سر وقت در محل حاضر شدند؛ سرگرد به همراه کاپیتان موریس، آقای شریدان و آقای فاکس، شاهزاده ولز، که لباس جراح به تن داشتند، در کالسکهای که آقایان دومی را حمل میکرد، نشستند. مقدمات معمول انجام شد و گروهها در جایگاههای خود قرار گرفتند. علامت آتش طلسم طلسم داده شد؛ اما شلیکی صورت نگرفت. ثانیهشمارها برای بار دوم قزوین تپانچهها را طلسم نویس طلسم پر کردند؛ گروهها دوباره شلیک کردند؛ باز هم هیچ شلیکی انجام نشد. سرگرد به نفر دومش دعا گفت: «لعنتی، این یارو! من که نمیتونم بزنمش.» کاپیتان موریس که با نهایت زحمت میتوانست حواس پرتیهای خندهدارش را مرتب نگه دارد، گفت: «آتشسومی معمولاً اثر میکند.» در حالی که شاهزاده در کالسکه از حرکات عجیب و غریب سرگرد تقریباً از خنده منفجر شده بود.
برای سومین بار علامت آتش داده شد. اثر آن قطعی بود؛ آقای شریدان، گویی مرده، به پشت افتاد. کاپیتان موریس گفت: «به دست خدا کشته شد! بیایید فوراً پرواز جادو و طلسمات کنیم.» و بدون اینکه به سرگرد فرصت دهد تا خودش را جمع و جور کند، او را با عجله به سمت کالسکه برد که بلافاصله به سمت شهر حرکت کرد. شاهزاده از کالسکه پیاده شد، تقریباً از خنده غش کرده بود، و به شریدان و فاکس پیوست، که اولی به محض اینکه کالسکه سرگرد از دیدرس خارج شد.
یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۷:۳۹
- ۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر