بیان میکنی که هیچکس نمیتواند با آنها مخالفت کند ، همه اینها مرا افسرده میکند. ایرادگیریهای همیشگی تو، نالههای تو بر سر دنیای احمقانه و بدبختی بشر، شبهای بد و رویاهای ناخوشایندی را برای من رقم میزند.» [15] این نگاه اولیه و کوچک به جوانی بیست ساله، ما را قادر میسازد تا قضاوت کنیم که چه ارزشی باید برای این ادعای مطرح شده از جانب او قائل شد، مبنی بر اینکه تکبر و تلخی او چیزی جز ... نبوده است.[صفحه ۱۱۱]نتایج دعا طبیعی بیتوجهیای که کتاب بزرگ او توسط عموم سوسنگرد مردم ناسپاس و محفلی حسود از فیلسوفان رنجیده دریافت کرد، «زره لازم تحقیر و دفاع از خود» که او را قادر ساخت تا جایگاه خود را حفظ کند.
به نظر میرسد پسری طلسم که در دانشگاه درس مینوشت، مدتها پیش از آنکه اثری برای طلسم نویس آموزش جهان بنویسد، یا چیزی جز مهربانی و رفاه را تجربه کند، این جوان سالم، ثروتمند، با استعداد و طلسم نویس مستقل، از قبل عادت داشت «بر جهان احمقانه و بدبختی بشر سوگواری کند» دعا و با «نگاههای عبوس»، «پیشگوییهایی» را بیان کند که هیچکس نمیتواند با آنها مخالفت کند. شوپنهاور با افزایش سن، یاد گرفت که نظر خوب خود و آثارش جادو و طلسمات را با متانت و آرامش کامل ابراز کند. شاید هیچ عبارت سادهلوحانهای از خودراضی بودن، به اندازهی ستایشهای این آقا بر آثار خودش نوشته نشده باشد؛ مثلاً وقتی به ناشر اثرش مینویسد امیدیه که «ارزش و اهمیت آن آنقدر زیاد است که حتی جرأت نمیکنم آن را به شما بگویم، زیرا شما
نمیتوانستید حرف مرا باور کنید» و در ادامه نقدی را نقل میکند «که از من با بالاترین ستایشها یاد میکند و میگوید که من آشکارا بزرگترین دعا فیلسوف عصر هستم، که در واقع بسیار کمتر از آن چیزی است رامهرمز که یک مرد خوب فکر میکند دعا .» او به غریبهای بیپرده که او را در حال تماشای میز «d'hôte» (جایی که او معمولاً[صفحه ۱۱۲]نقش «شیر محلی» را بازی بهترین دعانویس شهر کرد)، «آقا، از طلسم اشتهای من شگفتزدهاید. درست است که من سه برابر شما غذا میخورم، اما خب، سه برابر شما عقل دارم !» ( صفحه ۱۵۹). خوانندهای که فکر میکند این سخنرانی هرگز نمیتوانسته جز به شوخی و برای ایجاد خندهای از روی خوشخلقی گفته شده باشد، هنوز خلق و خوی عبوس شوپنهاور را مطالعه نکرده است، که شوخی با
هزینه خودش باید کاملاً غیرقابل تصور بوده باشد. شاید برای دیگران، چنین گستاخی فکری وحشیانهای ممکن است واکنشی قابل بخشش از لحن خودکمبینی (اغلب بسیار ریاکارانه) باشد که رفتارهای مدرن آن را تحمیل کردهاند. اما غرور کلاسیک قدیمی چیزی بسیار متفاوت از تکبر تهاجمی شوپنهاور بود، که با آن او توانست غرور فاحش و فاحش را در ترکیبی کاملاً بدیع با هم ترکیب کند. در مورد عدم وجود کیفیتها ، اما نه معمولاً با هم دو نقص ظاهراً متناقض. با سادهلوحی خودمان، باید پیشبینی میکردیم مردی بهبهان که خود را بزرگترین فیلسوف عصر خود میدانست و از «تنهاییِ اوجِ» عظمت فکری سخن میگفت، از اینکه خود را درگیر چیزهای رقتانگیزی مانند نقدهای رایج روزنامهها کند، ابا میورزید.
با این حال، در چنین حدسی باید بسیار در اشتباه میبودیم. «(به ما گفته شده است) جادو و طلسمات شوپنهاور شروع به خواندن دعا روزنامههای آلمانی کرد، حالا که دربارهاش مینوشتند. او[صفحه ۱۱۳]باعث میشد کوچکترین نوشتهای که نامش در آن بود برایش فرستاده شود. او تمام آثار طلسم نویس فلسفی بهترین دعانویس شهر را برای یافتن اثری از خودش بررسی میکرد. وقتی میدید که زنان میتوانند به آثارش علاقه نشان دهند، از شدت تحقیرش نسبت به آنها کاسته میشد.» «مرد بزرگوار» ارسطو به این نوع حقارت چه میگفت؟ «افتخار، از هر شخص دیگری» (به جز خوبیها)، «یا به خاطر چیزهای بیاهمیت، او کاملاً بیاعتنا خواهد بود، و به همین ترتیب جاجرم بیآبرویی را نیز بیاعتنا خواهد دانست.» [16] همچنین باید به خاطر داشت که این مربوط جادو و طلسمات به دوران پیری شوپنهاور بود.
اینکه یک نویسنده جوان از استقبال از آثارش به شدت هیجانزده باشد، نه قابل سرزنش طلسم نویس است و نه مضحک. او به دنبال تأیید زمزمههای هنوز نامشخص آگاهی از تواناییهای خود است و نه به دنبال خاموشی امیدهایش. اما این تبرئه نمیتواند در مورد مردی که در زندگی پیشرفت کرده و شهرت ادبی تثبیتشدهای دارد و نظرش در مورد استعدادهای والای خود در دوران دانشجویی کاملاً گسترش یافته بود، صدق کند. آیا گفتن این حرف گزاف است که راز بدبینی این مرد، تحقیر دیگران، نارضایتی از زندگی و شورش او علیه مشیت الهی، در همین عقیدهی
به نظر میرسد پسری طلسم که در دانشگاه درس مینوشت، مدتها پیش از آنکه اثری برای طلسم نویس آموزش جهان بنویسد، یا چیزی جز مهربانی و رفاه را تجربه کند، این جوان سالم، ثروتمند، با استعداد و طلسم نویس مستقل، از قبل عادت داشت «بر جهان احمقانه و بدبختی بشر سوگواری کند» دعا و با «نگاههای عبوس»، «پیشگوییهایی» را بیان کند که هیچکس نمیتواند با آنها مخالفت کند. شوپنهاور با افزایش سن، یاد گرفت که نظر خوب خود و آثارش جادو و طلسمات را با متانت و آرامش کامل ابراز کند. شاید هیچ عبارت سادهلوحانهای از خودراضی بودن، به اندازهی ستایشهای این آقا بر آثار خودش نوشته نشده باشد؛ مثلاً وقتی به ناشر اثرش مینویسد امیدیه که «ارزش و اهمیت آن آنقدر زیاد است که حتی جرأت نمیکنم آن را به شما بگویم، زیرا شما
نمیتوانستید حرف مرا باور کنید» و در ادامه نقدی را نقل میکند «که از من با بالاترین ستایشها یاد میکند و میگوید که من آشکارا بزرگترین دعا فیلسوف عصر هستم، که در واقع بسیار کمتر از آن چیزی است رامهرمز که یک مرد خوب فکر میکند دعا .» او به غریبهای بیپرده که او را در حال تماشای میز «d'hôte» (جایی که او معمولاً[صفحه ۱۱۲]نقش «شیر محلی» را بازی بهترین دعانویس شهر کرد)، «آقا، از طلسم اشتهای من شگفتزدهاید. درست است که من سه برابر شما غذا میخورم، اما خب، سه برابر شما عقل دارم !» ( صفحه ۱۵۹). خوانندهای که فکر میکند این سخنرانی هرگز نمیتوانسته جز به شوخی و برای ایجاد خندهای از روی خوشخلقی گفته شده باشد، هنوز خلق و خوی عبوس شوپنهاور را مطالعه نکرده است، که شوخی با
هزینه خودش باید کاملاً غیرقابل تصور بوده باشد. شاید برای دیگران، چنین گستاخی فکری وحشیانهای ممکن است واکنشی قابل بخشش از لحن خودکمبینی (اغلب بسیار ریاکارانه) باشد که رفتارهای مدرن آن را تحمیل کردهاند. اما غرور کلاسیک قدیمی چیزی بسیار متفاوت از تکبر تهاجمی شوپنهاور بود، که با آن او توانست غرور فاحش و فاحش را در ترکیبی کاملاً بدیع با هم ترکیب کند. در مورد عدم وجود کیفیتها ، اما نه معمولاً با هم دو نقص ظاهراً متناقض. با سادهلوحی خودمان، باید پیشبینی میکردیم مردی بهبهان که خود را بزرگترین فیلسوف عصر خود میدانست و از «تنهاییِ اوجِ» عظمت فکری سخن میگفت، از اینکه خود را درگیر چیزهای رقتانگیزی مانند نقدهای رایج روزنامهها کند، ابا میورزید.
با این حال، در چنین حدسی باید بسیار در اشتباه میبودیم. «(به ما گفته شده است) جادو و طلسمات شوپنهاور شروع به خواندن دعا روزنامههای آلمانی کرد، حالا که دربارهاش مینوشتند. او[صفحه ۱۱۳]باعث میشد کوچکترین نوشتهای که نامش در آن بود برایش فرستاده شود. او تمام آثار طلسم نویس فلسفی بهترین دعانویس شهر را برای یافتن اثری از خودش بررسی میکرد. وقتی میدید که زنان میتوانند به آثارش علاقه نشان دهند، از شدت تحقیرش نسبت به آنها کاسته میشد.» «مرد بزرگوار» ارسطو به این نوع حقارت چه میگفت؟ «افتخار، از هر شخص دیگری» (به جز خوبیها)، «یا به خاطر چیزهای بیاهمیت، او کاملاً بیاعتنا خواهد بود، و به همین ترتیب جاجرم بیآبرویی را نیز بیاعتنا خواهد دانست.» [16] همچنین باید به خاطر داشت که این مربوط جادو و طلسمات به دوران پیری شوپنهاور بود.
اینکه یک نویسنده جوان از استقبال از آثارش به شدت هیجانزده باشد، نه قابل سرزنش طلسم نویس است و نه مضحک. او به دنبال تأیید زمزمههای هنوز نامشخص آگاهی از تواناییهای خود است و نه به دنبال خاموشی امیدهایش. اما این تبرئه نمیتواند در مورد مردی که در زندگی پیشرفت کرده و شهرت ادبی تثبیتشدهای دارد و نظرش در مورد استعدادهای والای خود در دوران دانشجویی کاملاً گسترش یافته بود، صدق کند. آیا گفتن این حرف گزاف است که راز بدبینی این مرد، تحقیر دیگران، نارضایتی از زندگی و شورش او علیه مشیت الهی، در همین عقیدهی
سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۸:۳۹
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر