سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۱۵:۵۴ ۱۱ بازديد
گرد نیست. او توانست شعله یکچهارم مایلی انفجار موشک را تشخیص دهد. با سرعت پایین آمد. او دید که نورِ عمودی و سوزنده به سمت زمین سقوط میکند. در حین سقوط، سرعتش به طرز چشمگیری کاهش یافت و تمام هواپیماهای در حال پرواز بر فراز شهر، به ابجد دلیل تابش شدید شیطانی نور، به شدت روشن شدند. خودِ پایگاه فضایی به وضوح دیده میشد. کاکرین ساختمانها و دیگر موشکهای ماهنشین شیطان را دید که منتظر بودند تا نیم ساعت یا کمتر دیگر پرواز کنند. شعله سفید به زمین خورد و پخش شد. به شکل دیسکی پهن و دعانویس صاف با
درخشندگی غیرقابل تحملی پخش شد. بدنه براق کشتی که هنوز شعله را به پایین میتاباند، در حالی که در جهنمی که خود ساخته بود حاجت گرفتن فرو میرفت، به وضوح میدرخشید. سپس چراغ خاموش شد. تابش خیرهکننده ناگهان قطع شد. فقط دعانویس قرمزی کمرنگی در قسمتی از باند فرودگاه فضایی که برای مدت کوتاهی روشن شده بود، دیده میشد. آن درخشش محو همزاد شد فرشته - طلسم و کوچران از آن نور ذکر عظیم آگاه شد.[صفحه ۷] سکوت. او واقعاً متوجه غرش کر گمیشان کننده موشک فرشتگان نشده بود تا اینکه صدای آن تمام شد. هلیکاب تقریباً بیصدا دعا به جلو
پرواز میکرد و تنها صدای ضربانهای پرههای بالای متون کهن سرش دعا فرشتگان به گوش میرسید. کوچران با تلخی به خودش گفت: « من هم سر آن موشکها خودم را گول میزدم . فکر میکردم رسیدن شماره ملا رمال به ماه یعنی شروع سفر به ستارهها. دنیاهای جدید برای زندگی. قبل از اینکه حقایق زندگی را بفهمم، خیلی بیشتر مقدس خوش میگذراندم! » اما او میدانست که این بدبینی و این تلخی توسل از رنجش غروری ناشی میشود که هنوز اصرار داشت همه چیز اشتباه است. او عبادت کردن دستورهایی دریافت کرده بود که او را از روح اهمیتش برای شرکت و کسب
و کاری که سالهای عمرش را وقف آن کرده بود، ناامید میکرد. دردناک بود که بفهمد او فقط یک آدم جادو دیگر است، فقط یک آدم علوم غریبه دیگرقابل مصرف... اکثر مردم با این کشف مخالفت کردند و برخی موفق شدند از آن اجتناب کنند. اما کاکرین با وجود اینکه سعی دعانویس منوجان میکرد خودفریبیهایش را حفظ کند، آنها را با طلسم وضوحی طلسم نویس وحشیانه میدید. او اصلاً خودش را تحسین نمیکرد. کابین دعاگر طلسم هلیکوپتر شروع دوگنبدان به شیب گرفتن به سمت ساختمانهای پایگاه فضایی کرد. آسمان پر از ستاره بود. زمین - البته - پوشیده از ساختمان بود. به
جز پایگاه فضایی، تا سی مایل در هیچ جهتی زمین خالی وجود نداشت. کابین تا هزار پا پایین آمده بود. تا پانصد پا. کاکرین موشک تازه رسیده را دید که وسایل نقلیه امدادی با سرعت به این سو و آن سو میرفتند و دور آن معلق بودند. حرز کلیسا او موشکی را که باید سوار میشد، دید که به صورت عمودی روی زمین کمنور ایستاده بود. تاکسی به زمین نشست. کاکرین بلند شد و کرایه را پرداخت کرد. پیاده شد و تاکسی چهار یا پنج فوت بالاتر رفت و به سمت صف انتظار رفت. او وارد ساختمان پایگاه فضایی شد.
احساس میکرد که حالش دارد بدتر میشود. سپس بیل هولدن - دکتر ویلیام هولدن - را دید که با ناراحتی به دیوار تکیه داده بود. کوچران با لحنی کنایهآمیز گفت: «بیل، فکر کنم چند تا دستور داری. و دقیقاً چه کمک روانپزشکی میتوانم به تو بکنم؟» هولدن با لحنی خسته گفت: «من هم مثل تو از این خوشم نمیاد، جد. از سفر فضایی خیلی میترسم. اما برو بلیطت رو بگیر، پیشینه تاریخی موقع رفتن به بالا بهت میگم. این یه کار تولیدی خاصه. منم درگیرش شدم.» کوچران گفت: «تعطیلات خوبی داشته باشید!» چون هولدن بدبختترین قیافه ممکن را داشت.[صفحه ۸] او
به سمت گیشه بلیط فروشی رفت. نام خود را گفت. در صورت درخواست، مدرک شناسایی ارائه داد. سپس با ترشرویی ابطال کردن جادو گفت: «تا وقتی داری روی این کار میکنی، من یه تماس تلفنی میگیرم.» او به یک تلفن عمومی سیمین شهر رفت. و دوباره سطوح مختلفی از آگاهی در ذهنش وجود طلسم داشت - یکی آگاهانه و با حالت تدافعی بدبین، و کافران دیگری تعویذ از آشکار شدن بیاهمیتی خود ترسیده، و سومی بقیه را منظرهای غیراخلاقی میدانست. او با اعتماد مقدس به نفسی بیش از حد و کیمیاگری اغراقآمیز که با عصبانیت شماره ملا متوجه شد تلاشی برای فریب دادن رمل
خودش است، تماس را برقرار کرد. دفتر را گرفت. او گفتبا آرامش: «جد کاکرین هستم. من درخواست تماس تصویری با آقای هاپکینز را داشتم.» او شیاطین روی صفحه تلفن، تصویر یک منشی را داشت. او به یادداشتها نگاه کرد و با خوشرویی گفت: «اوه،
درخشندگی غیرقابل تحملی پخش شد. بدنه براق کشتی که هنوز شعله را به پایین میتاباند، در حالی که در جهنمی که خود ساخته بود حاجت گرفتن فرو میرفت، به وضوح میدرخشید. سپس چراغ خاموش شد. تابش خیرهکننده ناگهان قطع شد. فقط دعانویس قرمزی کمرنگی در قسمتی از باند فرودگاه فضایی که برای مدت کوتاهی روشن شده بود، دیده میشد. آن درخشش محو همزاد شد فرشته - طلسم و کوچران از آن نور ذکر عظیم آگاه شد.[صفحه ۷] سکوت. او واقعاً متوجه غرش کر گمیشان کننده موشک فرشتگان نشده بود تا اینکه صدای آن تمام شد. هلیکاب تقریباً بیصدا دعا به جلو
پرواز میکرد و تنها صدای ضربانهای پرههای بالای متون کهن سرش دعا فرشتگان به گوش میرسید. کوچران با تلخی به خودش گفت: « من هم سر آن موشکها خودم را گول میزدم . فکر میکردم رسیدن شماره ملا رمال به ماه یعنی شروع سفر به ستارهها. دنیاهای جدید برای زندگی. قبل از اینکه حقایق زندگی را بفهمم، خیلی بیشتر مقدس خوش میگذراندم! » اما او میدانست که این بدبینی و این تلخی توسل از رنجش غروری ناشی میشود که هنوز اصرار داشت همه چیز اشتباه است. او عبادت کردن دستورهایی دریافت کرده بود که او را از روح اهمیتش برای شرکت و کسب
و کاری که سالهای عمرش را وقف آن کرده بود، ناامید میکرد. دردناک بود که بفهمد او فقط یک آدم جادو دیگر است، فقط یک آدم علوم غریبه دیگرقابل مصرف... اکثر مردم با این کشف مخالفت کردند و برخی موفق شدند از آن اجتناب کنند. اما کاکرین با وجود اینکه سعی دعانویس منوجان میکرد خودفریبیهایش را حفظ کند، آنها را با طلسم وضوحی طلسم نویس وحشیانه میدید. او اصلاً خودش را تحسین نمیکرد. کابین دعاگر طلسم هلیکوپتر شروع دوگنبدان به شیب گرفتن به سمت ساختمانهای پایگاه فضایی کرد. آسمان پر از ستاره بود. زمین - البته - پوشیده از ساختمان بود. به
جز پایگاه فضایی، تا سی مایل در هیچ جهتی زمین خالی وجود نداشت. کابین تا هزار پا پایین آمده بود. تا پانصد پا. کاکرین موشک تازه رسیده را دید که وسایل نقلیه امدادی با سرعت به این سو و آن سو میرفتند و دور آن معلق بودند. حرز کلیسا او موشکی را که باید سوار میشد، دید که به صورت عمودی روی زمین کمنور ایستاده بود. تاکسی به زمین نشست. کاکرین بلند شد و کرایه را پرداخت کرد. پیاده شد و تاکسی چهار یا پنج فوت بالاتر رفت و به سمت صف انتظار رفت. او وارد ساختمان پایگاه فضایی شد.
احساس میکرد که حالش دارد بدتر میشود. سپس بیل هولدن - دکتر ویلیام هولدن - را دید که با ناراحتی به دیوار تکیه داده بود. کوچران با لحنی کنایهآمیز گفت: «بیل، فکر کنم چند تا دستور داری. و دقیقاً چه کمک روانپزشکی میتوانم به تو بکنم؟» هولدن با لحنی خسته گفت: «من هم مثل تو از این خوشم نمیاد، جد. از سفر فضایی خیلی میترسم. اما برو بلیطت رو بگیر، پیشینه تاریخی موقع رفتن به بالا بهت میگم. این یه کار تولیدی خاصه. منم درگیرش شدم.» کوچران گفت: «تعطیلات خوبی داشته باشید!» چون هولدن بدبختترین قیافه ممکن را داشت.[صفحه ۸] او
به سمت گیشه بلیط فروشی رفت. نام خود را گفت. در صورت درخواست، مدرک شناسایی ارائه داد. سپس با ترشرویی ابطال کردن جادو گفت: «تا وقتی داری روی این کار میکنی، من یه تماس تلفنی میگیرم.» او به یک تلفن عمومی سیمین شهر رفت. و دوباره سطوح مختلفی از آگاهی در ذهنش وجود طلسم داشت - یکی آگاهانه و با حالت تدافعی بدبین، و کافران دیگری تعویذ از آشکار شدن بیاهمیتی خود ترسیده، و سومی بقیه را منظرهای غیراخلاقی میدانست. او با اعتماد مقدس به نفسی بیش از حد و کیمیاگری اغراقآمیز که با عصبانیت شماره ملا متوجه شد تلاشی برای فریب دادن رمل
خودش است، تماس را برقرار کرد. دفتر را گرفت. او گفتبا آرامش: «جد کاکرین هستم. من درخواست تماس تصویری با آقای هاپکینز را داشتم.» او شیاطین روی صفحه تلفن، تصویر یک منشی را داشت. او به یادداشتها نگاه کرد و با خوشرویی گفت: «اوه،
- ۰ ۰
- ۰ نظر