دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۳۶ ۱۱ بازديد
سقوط کردند؛ زیرا زیر آنها لانه هیولایی بود که توسط گروهی از زاغچهها حرز در یک برآمدگی توخالی از سنگ ساخته شده بود؛ بنابراین هیچ یک از آنها - حتی کدو تنبل - در اثر سقوط روح آسیب ندیدند. زیرا جک سر گرانبهایش را روی سینه نرم مترسک یافت که طلسم نویس بالشتک بسیار خوبی بود؛ و تیپ روی تودهای از برگها و کاغذها افتاد که او را از آسیب نجات داد. ساس سر گرد خود را ارواح به اسب ارهای کوبیده بود، اما بدون اینکه آسیب بیشتری به دعانویس او طلسم وارد کند.[صفحه ۲۰۷] یک لحظه ناراحتی. همه فوراً بیرون
ریخته شدند. [صفحه ۲۰۸] مرد حلبیچی در ابتدا بسیار نگران شد؛ اما وقتی دید که طلسم بدون حتی جادو سیاه یک خراش روی بشقاب نیکلی زیبایش فرار کرده است، فوراً شادی همیشگی خود را بازیافت و رو به رفقایش کرد. او گفت: «سفر ما خیلی ناگهانی تمام شد، و طلسم ما نمیتوانیم دوستمان گامپ را به طلسم خاطر تصادفمان سرزنش کنیم، رمال زیرا او در آن شرایط تمام تلاشش را کرد. اما اینکه چطور قرار است از این لانه فرار جادوگر کنیم را باید به کسی بسپارم آق قلا که مغزش از من بهتر باشد.» در اینجا دهگلان او به مترسک خیره
شد؛ که به لبه لانه خزید و به آن طرف نگاه کرد. در زیر آنها همزاد پرتگاهی عمودی با عمق قدیس چند صد فوت قرار داشت. بالای سرشان صخرهای صاف و بدون شکستگی کیمیاگری وجود داشت، مگر در نقطهای از سنگ که جسد متلاشی شده گامپ دعا نویسی هنوز از انتهای یکی از علوم غریبه مبلها آویزان بود. واقعاً به نظر میرسید هیچ راه فراری وجود ندارد و وقتی متوجه وضعیت اسفناک و درمانده خود شدند، گروه کوچک ماجراجویان دعانویس تسلیم حیرت و سردرگمی شدند. واگِل با ناراحتی اظهار داشت: «اینجا زندان بدتری از قصر است.» جک ناله کنان گفت: «کاش همانجا
میماندیم.»[صفحه ۲۰۹] «متاسفم که هوای کوهستان برای کدو تنبل خوب نیست.» اسب ارهای غرید: «وقتی زاغچهها برگردند، این اتفاق نخواهد افتاد.» در حالی که دعا دراز کشیده بود و بیهوده تلاش میکرد تا دوباره روی پاهایش بایستد، پاهایش را تکان میداد. «زاغچهها مخصوصاً عاشق کدو تنبل هستند.» جک با ناراحتی زیادی پرسید: «فکر میکنی پرندهها اینجا میآیند؟» تیپ گفت: «البته فرشتگان که این کار را عبادت کردن خواهند کرد، چون اینجا لانهی آنهاست. و باید صدها نفر از آنها باشند،» او ادامه داد، «ببینید چه چیزهای زیادی اینجا آوردهاند!» در واقع، نیمی از لانه پر از مجموعهای بسیار عجیب بیجار از
اشیاء کوچک بود که پرندگان نمیتوانستند از آنها استفاده کنند، اما زاغچههای دزد طی سالیان متمادی آنها را از خانههای انسانها دزدیده بودند. و از آنجایی که لانه در مکانی دعا امن پنهان شده بود که هیچ انسانی نمیتوانست به آن دسترسی پیدا کند، این دارایی گمشده هرگز بازیابی نمیشد. سوسک واگِلی، فرشتگان در احضار حالی که در میان زبالهها جستجو میکرد - زیرا زاغچهها هم کافران چیزهای بیارزش و هم چیزهای بیارزش ابجد را میدزدند - با پایش یک گردنبند الماس زیبا پیدا کرد. این گردنبند چنان مورد تحسین جنگلبان حلبی قرار گرفت که سوسک تعویذ واگِلی آن را
شیطان با سخنرانی زیبایی به او تقدیم کرد و پس از آن جنگلبان با افتخار فراوان آن را به گردنش آویخت.[صفحه شیطانی ۲۱۰] وقتی الماسهای بزرگ در دعا پرتوهای خورشید میدرخشیدند، بینهایت شادمان میشدند. یک گردنبند الماس زیبا پیدا کرد. [صفحه ۲۱۱] اما حالا صدای جیرجیر و بال زدن بلندی شنیدند، و همینطور که صدا به آنها نزدیکتر میشد، تیپ فریاد زد: «کلاغها دارند میآیند! دعانویس و اگر ما را اینجا پیدا کنند، مطمئناً از شدت خشم ما را خواهند کشت.» کلهکدو ناله کرد: «از این میترسیدم! نوبت من رسیده بافت است!» «و مال من هم!» سوسک واگِل گفت، «چون
زاغچهها کلیسا بزرگترین دشمنان نژاد من هستند.» بقیه اصلاً نترسیدند؛ اما مترسک فوراً تصمیم گرفت کافر آن دسته از گروه را که در معرض آسیب نماز خواندن دیدن توسط پرندگان خشمگین بودند، نجات دهد. بنابراین به تیپ دستور فرشته داد سر جک را از تنش جدا کند و آن را در ته لانه بگذارد و وقتی این کار انجام شد، به سوسک واگِل باگ دستور داد که کنار تیپ دراز بکشد. نیک چاپر، ذکر که از تجربیات گذشته دقیقاً میدانست چه باید بکند، سپس مترسک را تکه تکه حاجت گرفتن کرد - (همه چیز به جز سرش) - و کاه را روی
تیپ و سوسک واگِل باگ پاشید، به طوری که بدن مقدس آنها را کاملاً پوشاند. هنوز این کار تمام نشده بود که توسل دستهی کلاغها به آنها رسیدند. پرندگان با اعمال صالح دیدن مزاحمان در لانههایشان، با فریادهای خشمآلود به سمت آنها پرواز کردند. [صفحه
ریخته شدند. [صفحه ۲۰۸] مرد حلبیچی در ابتدا بسیار نگران شد؛ اما وقتی دید که طلسم بدون حتی جادو سیاه یک خراش روی بشقاب نیکلی زیبایش فرار کرده است، فوراً شادی همیشگی خود را بازیافت و رو به رفقایش کرد. او گفت: «سفر ما خیلی ناگهانی تمام شد، و طلسم ما نمیتوانیم دوستمان گامپ را به طلسم خاطر تصادفمان سرزنش کنیم، رمال زیرا او در آن شرایط تمام تلاشش را کرد. اما اینکه چطور قرار است از این لانه فرار جادوگر کنیم را باید به کسی بسپارم آق قلا که مغزش از من بهتر باشد.» در اینجا دهگلان او به مترسک خیره
شد؛ که به لبه لانه خزید و به آن طرف نگاه کرد. در زیر آنها همزاد پرتگاهی عمودی با عمق قدیس چند صد فوت قرار داشت. بالای سرشان صخرهای صاف و بدون شکستگی کیمیاگری وجود داشت، مگر در نقطهای از سنگ که جسد متلاشی شده گامپ دعا نویسی هنوز از انتهای یکی از علوم غریبه مبلها آویزان بود. واقعاً به نظر میرسید هیچ راه فراری وجود ندارد و وقتی متوجه وضعیت اسفناک و درمانده خود شدند، گروه کوچک ماجراجویان دعانویس تسلیم حیرت و سردرگمی شدند. واگِل با ناراحتی اظهار داشت: «اینجا زندان بدتری از قصر است.» جک ناله کنان گفت: «کاش همانجا
میماندیم.»[صفحه ۲۰۹] «متاسفم که هوای کوهستان برای کدو تنبل خوب نیست.» اسب ارهای غرید: «وقتی زاغچهها برگردند، این اتفاق نخواهد افتاد.» در حالی که دعا دراز کشیده بود و بیهوده تلاش میکرد تا دوباره روی پاهایش بایستد، پاهایش را تکان میداد. «زاغچهها مخصوصاً عاشق کدو تنبل هستند.» جک با ناراحتی زیادی پرسید: «فکر میکنی پرندهها اینجا میآیند؟» تیپ گفت: «البته فرشتگان که این کار را عبادت کردن خواهند کرد، چون اینجا لانهی آنهاست. و باید صدها نفر از آنها باشند،» او ادامه داد، «ببینید چه چیزهای زیادی اینجا آوردهاند!» در واقع، نیمی از لانه پر از مجموعهای بسیار عجیب بیجار از
اشیاء کوچک بود که پرندگان نمیتوانستند از آنها استفاده کنند، اما زاغچههای دزد طی سالیان متمادی آنها را از خانههای انسانها دزدیده بودند. و از آنجایی که لانه در مکانی دعا امن پنهان شده بود که هیچ انسانی نمیتوانست به آن دسترسی پیدا کند، این دارایی گمشده هرگز بازیابی نمیشد. سوسک واگِلی، فرشتگان در احضار حالی که در میان زبالهها جستجو میکرد - زیرا زاغچهها هم کافران چیزهای بیارزش و هم چیزهای بیارزش ابجد را میدزدند - با پایش یک گردنبند الماس زیبا پیدا کرد. این گردنبند چنان مورد تحسین جنگلبان حلبی قرار گرفت که سوسک تعویذ واگِلی آن را
شیطان با سخنرانی زیبایی به او تقدیم کرد و پس از آن جنگلبان با افتخار فراوان آن را به گردنش آویخت.[صفحه شیطانی ۲۱۰] وقتی الماسهای بزرگ در دعا پرتوهای خورشید میدرخشیدند، بینهایت شادمان میشدند. یک گردنبند الماس زیبا پیدا کرد. [صفحه ۲۱۱] اما حالا صدای جیرجیر و بال زدن بلندی شنیدند، و همینطور که صدا به آنها نزدیکتر میشد، تیپ فریاد زد: «کلاغها دارند میآیند! دعانویس و اگر ما را اینجا پیدا کنند، مطمئناً از شدت خشم ما را خواهند کشت.» کلهکدو ناله کرد: «از این میترسیدم! نوبت من رسیده بافت است!» «و مال من هم!» سوسک واگِل گفت، «چون
زاغچهها کلیسا بزرگترین دشمنان نژاد من هستند.» بقیه اصلاً نترسیدند؛ اما مترسک فوراً تصمیم گرفت کافر آن دسته از گروه را که در معرض آسیب نماز خواندن دیدن توسط پرندگان خشمگین بودند، نجات دهد. بنابراین به تیپ دستور فرشته داد سر جک را از تنش جدا کند و آن را در ته لانه بگذارد و وقتی این کار انجام شد، به سوسک واگِل باگ دستور داد که کنار تیپ دراز بکشد. نیک چاپر، ذکر که از تجربیات گذشته دقیقاً میدانست چه باید بکند، سپس مترسک را تکه تکه حاجت گرفتن کرد - (همه چیز به جز سرش) - و کاه را روی
تیپ و سوسک واگِل باگ پاشید، به طوری که بدن مقدس آنها را کاملاً پوشاند. هنوز این کار تمام نشده بود که توسل دستهی کلاغها به آنها رسیدند. پرندگان با اعمال صالح دیدن مزاحمان در لانههایشان، با فریادهای خشمآلود به سمت آنها پرواز کردند. [صفحه
- ۰ ۰
- ۰ نظر